تبليغاتX
تحلیل برخی شنیده ها

چهارشنبه سیزدهم آبان 1388

آنها که از نام گذشتند، آنها که از انقلاب گذشتند

آنها که از نام گذشتند، آنها که از انقلاب گذشتند

ساعاتي پس از تسخير كامل سفارت امريكا در عصر روز 13 آبان چند دانشجوي جوان در يكي از اتاق‌هاي سفارت مقابل خبرنگاران نشستند و پس از آن‌كه تعدادي از سلاح‌هاي امريكايي را به آنها نشان دادند به قرائت بيانيه اول و دوم تسخيركنندگان پرداختند. اين دانشجويان وقتي در برابر اين سؤال قرار گرفتند كه نام شما چيست؟ پاسخ دادند: دانشجويان پيرو خط امام و اين گونه بود كه در تمام نشست‌هاي خبري، سخنراني‌ها و اعلام مواضع تلويزيوني نامي از اين دانشجويان به ميان نمي‌آمد و آنها با عنوان «يكي از دانشجويان خط امام» معرفي مي‌شدند حتي معصومه ابتكار مترجم و سخنگوي انگليسي زبان نيز در گفت‌وگو با رسانه‌هاي غربي خود را «مري» معرفي مي‌كرد و اين گونه به «خواهر مري» معروف شد. دانشجويان شش ماه اول تسخير را در سفارت امريكا كه به آن لقب «لانه جاسوسي» داده بودند به سر بردند. هر كس در سفارت مسئوليتي داشت. ابراهيم اصغرزاده، طراح اصلي تسخير سفارت امريكا، رضا سيف‌اللهي، محسن ميردامادي، حبيب‌الله بي‌طرف و رحيم باطني شوراي مركزي دانشجويان را تشكيل مي‌دادند. در كنار شوراي مركزي، شوراي بازو وجود داشت. گفته مي‌شود علي اصغر زحمتكش، عباس عبدي، سيدمحمد هاشمي اصفهاني، اكبر رفان، محمدرضا خاتمي، محسن امين‌زاده، رحمان دادمان، شمس‌الدين وهابي، وفا تابش، محمد نعيمي‌پور، حسين شيخ‌الاسلام و فروز رجايي‌فر اعضاي اين شورا بودند.

عباس عبدي پس از چندي به خاطر مشكلات شخصي از لانه بيرون آمد و به شيراز رفت. علي زحمتكش نيز مسئول عمليات تسخير و در لانه كار حفاظت از گروگان‌ها را بر عهده داشت، تنها فردي بود كه در دادگاه‌هاي امريكا به خاطر بازداشتن يكي از گروگان‌ها از نابود كردن اسناد تحت پيگرد قرار گرفت. سيدمحمد هاشمي اصفهاني از دانشجويان دانشگاه اميركبير بعدها با معصومه ابتكار ازدواج كرد و برخلاف همسرش از فعاليت‌ سياسي كناره گرفت و از مديران نفتي شد. اكبر رفان نيز در لانه مسئوليت تداركات را بر عهده داشت.

محمدرضا خاتمي، محسن امين‌زاده، نعيمي‌پور و معصومه ابتكار در واحد روابط‌ عمومي بودند كه مهندس احمد حسيني بر كار آنها نظارت مي‌كرد. حسين كمالي مسئول تبليغات بود. وفا تابش، حسين شيخ‌الاسلام و فروز رجايي‌فر نيز در كار بررسي اسناد لانه بودند. شيخ‌الاسلام و رجايي‌فر به دليل تسلط به زبان عربي و انگليسي گاهي نقش مترجم را هم بازي مي‌كردند. فروز رجايي‌فر در روز 13 آبان مسئول دفتر دانشجويان
عمليات‌كننده بود.

تخليه لانه و پايان كار تشكيلاتي

پس از شكست خفت‌بار امريكا در طبس، دانشجويان خط امام كه مقاومت گسترده‌اي به مدت 6 ماه گذشته براي عدم تحويل گروگان‌ها به دولت موقت و شوراي انقلاب داشتند با همكاري اطلاعات سپاه به مسئوليت محسن رضايي تصميم گرفتند كه گروگان‌ها را در چند دسته به شهرهاي مختلف اعزام كنند. دليل اين تصميم عدم تجمع گروگان‌ها براي شكست هر گونه عمليات رهايي بود. مشهد، ساري، رشت، يزد، اصفهان، شيراز و چند شهر ديگر مقصد گروه‌هايي از دانشجويان پيرو خط امام و گروگان‌ها بود كه مخفيانه با لباس‌هاي مبدل به اين شهرها سفر مي‌كردند. در اواسط تابستان 59 فرار ناموفق يكي از گروگان‌ها و سخت شدن نگهداري از گروگان‌ها سبب شد تا شوراي مركزي دانشجويان در توافقي با سپاه پاسداران گروگان‌ها را در اختيار دولت شهيد رجايي قرار دهد. بدين ترتيب گروگان‌ها به زندان اوين و زندان توحيد (موزه عبرت) منتقل شدند تا دانشجويان خط امام كه در مذاكرات الجزاير نيز كنار گذاشته شده بودند آخرين بهانه با هم بودن را نيز از دست بدهند. با تشكيل جلسه‌اي در لانه، دانشجويان به ابراز نظر درباره آينده جنبش پرداختند. برخي معتقد به ايجاد حزب بودند و برخي ديگر نيز پايان كار تشكيلاتي را طلب مي‌كردند، در نهايت رأي‌گيري شد و در نتيجه گروه دوم پيروز شدند و پايان كار تشكيلاتي دانشجويان خط امام اعلام شد.

لانه جاسوسي اما تا چند سال در اختيار دانشجويان بود، كار بررسي اسناد ادامه داشت و عصرهاي جمعه به بهانه ديدار، مسابقه فوتبالي نيز در زمين ورزش برگزار مي‌شد اما با تصميم دولت موسوي در سال 64 لانه جاسوسي تحويل سپاه پاسداران شد. اسناد و مدارك نيز منتشر شد و آنچه منتشر نشده بود، در اختيار وزارت تازه تأسيس اطلاعات قرار گرفت.

سپاه و جنگ

مهر 59 همزمان با فراغت دانشجويان خط امام از نگهداري گروگان‌ها، عراق تهاجم ناجوانمردانه‌اي را به مرزهاي غربي كشور آغاز كرد. دانشجويان نيز كه در دوران حفاظت از گروگان‌ها دوره‌هاي آموزش نظامي را به صورت كامل در پادگان‌هاي شمال كشور گذرانده بودند، به جبهه رفتند. همچنين ارتباطات گسترده قبلي با سپاه پاسداران سبب شد تا اكثر دانشجويان لباس سبز پاسداري را به تن كنند. اكبر رفان كه بعدها اولين فرمانده نيروي هوايي سپاه لقب گرفت، حسين دهقان مدتي به لبنان رفت و در دهه 80 رئيس بنياد شهيد انقلاب اسلامي شد، عليرضا افشار بعدها رئيس ستاد مشترك سپاه پاسداران، فرمانده كل بسيج و معاون فرهنگي ستاد كل نيروهاي مسلح بود و رضا سيف‌اللهي كه بعدها مسئول اطلاعات سپاه و اولين فرمانده نيروي انتظامي شد، از جمله اين افراد بودند.
احمدرضا كاظمي پسرعموي شهيد احمد كاظمي، علي زحمتكش، محمدرضا خاتمي و محمد نعيمي‌پور نيز از جمله پاسداران دهه 60 بودند.

السابقون السابقون

هنوز گروگان‌هاي امريكا در ايران بودند كه در روز 16 آبان خبر شهادت تعدادي از دانشجويان خط امام منتشر شد. شهيد حسين علم‌الهدي اگرچه مستقيماً در تسخير لانه جاسوسي نقش نداشت اما همكاري مستقيم او با واحد بررسي و انتشار اسناد، سبب شد تا او را نيز دانشجوي پيرو خط امام بخوانند. در ماجراي كانديداتوري احمد مدني براي رياست جمهوري، علم‌الهدي با معرفي آيت‌الله خامنه‌اي، به لانه جاسوسي مراجعه كرد و با همكاري واحد بررسي اسناد و واحد تبليغات، اسناد مربوط به همكاري مدني با امريكايي‌ها در سطحي وسيع منتشر شد.

حسين علم‌الهدي به همراه محمد فاضل و علي حاتمي از دانشجويان پيرو خط امام به شهادت رسيدند. علي حاتمي از اولين كساني بود كه از ديوار سفارت امريكا عبور كرد. در عكس معروف ورود دانشجويان از بالاي در، علي حاتمي در حالي كه به دوربين نگاه مي‌كند، ديده مي‌شود. در اين عمليات حسين سيف از ديگر دانشجويان خط امام نيز مجروح شد ولي به طرز معجزه‌آسايي نجات يافت. سيف در عمليات خيبر در سال 63 به شهادت رسيد.

محسن وزوايي از دانشجويان دانشگاه شريف كه در لانه مسئوليت اطلاعات- عمليات را برعهده داشت، چند ماه زودتر از آغاز جنگ به سپاه پاسداران پيوست. با شروع جنگ وزوايي به جبهه غرب رفت و فرماندهي گرداني با كار ويژه عمليات پارتيزاني را برعهده گرفت. او در عمليات فتح بلندي‌هاي بازي دراز فرمانده بود و در اين عمليات مجروح شد. در آذر 1360 او فرمانده گردان حبيب‌بن مظاهر تيپ تازه تأسيس محمدرسول‌الله (ص) شد كه در عمليات فتح‌المبين اين گردان نوك عمليات بود. با تأسيس تيپ 10 سيدالشهدا او فرمانده اين تيپ شد و در فروردين 61 با همين تيپ وارد عمليات بيت‌المقدس (فتح خرمشهر) شد و در اين عمليات بود كه در 22 ارديبهشت هنگام هدايت نيروهايش چند كيلومتر مانده به خرمشهر به شهادت رسيد.

عباس وراميني نيز يكي ديگر از دانشجويان خط امام بود كه مسئوليت آموزش نظامي دانشجويان را برعهده داشت. وراميني همانند تعدادي ديگر از دانشجويان در سال 58 با يكي از دختران دانشجوي پيرو خط امام ازدواج كرد و خطبه عقد او را امام خميني (ره) قرائت كرد. وراميني در سال 61 با حكم احمد متوسليان به فرماندهي ستاد لشكر 27 محمدرسول‌الله (ص) منصوب شد. مسئوليت سپاه 11 قدر و قرارگاه نجف اشرف از ديگر مسئوليت‌هاي او بود.
وراميني سرانجام در 28 آبان 62 در ارتفاعات كاني‌مانگا و در عمليات والفجر 4 به شهادت رسيد.
علي صبوري، علي‌رضا هادي‌پور، حسين شوريده، غلامحسين بسطامي فرمانده سپاه سوسنگرد درابتداي جنگ، عبدالرحمن يا علي مدد، حسين بهادري، فضل‌الله عابديني، حميد صفايي و جلال شرفي نيز از ديگر شهداي تسخيركننده سفارت امريكا در تهران هستند.

نقش‌آفريني در پست‌هاي كليدي

پس از پايان كار لانه جاسوسي، بسياري از دانشجويان كه به خاطر انقلاب فرهنگي دانشگاه‌ها را تعطيل مي‌ديدند، جذب دستگاه و سازمان‌هاي دولتي و نهادهاي انقلابي شدند. شايد انتصاب حسين شيخ‌الاسلام، يكي از سخنگويان دانشجويان پيرو خط امام، كه البته رابطه خوبي با اعضاي شوراي مركزي بخصوص دانشجويان چپ مزاجي مانند عباس عبدي و ميردامادي نداشت، به معاونت سياسي وزارت خارجه، اولين انتصاب يكي از دانشجويان به سمتي ارشد در دولت بود. شيخ‌الاسلام 16 سال در اين معاونت باقي ماند و كارشناس خبره مسائل منطقه بخصوص فلسطين، لبنان و سوريه شد. او سپس 3 سال سفير ايران در سوريه شد و پس از نمايندگي در دور هفتم مجلس معاون خاورميانه و قائم مقام وزير امور خارجه شد.

شيخ‌الاسلام تنها ديپلمات لانه جاسوسي نبود، محسن امين زاده نيز در دوران خاتمي به معاونت آسياي وزارت امور خارجه رفت و وزير در سايه دوران وزارت كمال خرازي بود. مهاجر و محمد مهدي رحمتي نيز از دانشجويان خط امام بودند كه مسئوليت‌هايي را تجربه كردند. محمدمهدي رحمتي بعدها به معاونت نظارت راهبردي «معاونت برنامه‌ريزي و نظارت راهبردي» رياست جمهوري در دوران دولت نهم منصوب شد.

در انتخابات مجلس سوم، ابراهيم اصغرزاده براي اولين بار به عنوان عضو دانشجويان پيرو خط امام كانديداي تهران شد. او موفق شد تا به مجلس راه يابد اما اقدامات راديكال او سبب شد تا در روزهاي آخر مجلس بازداشت و محاكمه شود. اصغرزاده كه سخنران ثابت مراسم‌هاي دفتر تحكيم وحدت بود و حتي در دوم خرداد سال 78 اعلام كرد كه از بمب اتم هم خطرناك‌تر است، به دليل اختلافات گسترده در شوراي شهر اول تهران به جمع مخالفان خاتمي پيوست و در انتخابات سال 80 كانديدا شد كه رد صلاحيت شد. عباس عبدي در آن روزها به طنز گفته بود كه اصغرزاده مي‌خواهد موشي در ديگ اصلاحات بيندازد و «انا شريك» بگويد!

«طاهره رضازاده» از ديگر دانشجويان پيرو خط امام كه همسر ابراهيم اصغرزاده نيز هست در انتخابات ششم به مجلس راه يافت. مجلس ششم دانشجويان پيرو خط امام ديگري نيز داشت. شمس‌الدين وهابي، محمد نعيمي‌پور و محمدرضا خاتمي كه نايب رئيس مجلس نيز بود.

اما قرعه اولين و تنها وزير در ميان دانشجويان خط امام، به نام «حبيب الله بي‌طرف» دانشجوي يزدي دانشگاه تهران درآمد. او 8 سال وزير نيرو بود. در دوران وزارت بي‌طرف، علي زحمتكش و وفا تابش دو عضو ارشد دانشجويان خط امام به خوزستان رفتند و مسئوليت ساخت سدهاي بزرگ كرخه 2 و 3 را برعهده گرفتند. رحمان دادمان مدت كوتاهي وزير راه و ترابري شد اما در يك حادثه هوايي جان باخت.

حسين شريف‌زادگان نيز يك سالي وزير رفاه در دولت خاتمي بود. حسين دهقان و معصومه ابتكار نيز معاونان رئيس‌جمهور بودند. در معاونت‌هاي وزارت كشور نيز، رضاسيف‌اللهي معاون امنيتي در دوره اول عبدالله نوري بود كه با ادغام شهرباني، كميته و ژاندارمري، نيروي انتظامي را تشكيل داد و خود اولين فرمانده آن شد. محمدرضا بهزاديان‌نژاد نيز در دوره دوم وزارت عبدالله نوري معاون اقتصادي وزارت كشور شد اما به دليل مواضع افراطي، عبدالله نوري ترجيح داد تا او را بيش از يك سال بعد كنار بگذارد. بهزاديان كه دستي هم بر فعاليت‌هاي اقتصادي داشت در اواخر دوران خاتمي رئيس اتاق بازرگاني تهران شد اما بر سر اختلافات گسترده با علي نقي خاموشي در آبان 84 جايش را به محمد نهاونديان داد. در دولت نهم نيز علي‌رضا افشار سمت‌هاي معاونت سياسي و اجتماعي وزارت كشور را در دوران پورمحمدي و محصولي تجربه كرد.

مقامات ارشد

گرچه تصدي سمت وزارت، فرماندهي نيروهاي مسلح و وكالت مجلس نشان از نفوذ دانشجويان پيرو خط امام در ساختار حكومتي مي‌دهد اما ارشد مقام‌هاي حكومتي به دانشجوياني رسيد كه در دوران تسخير نه در ديدرس كه در متن كار بودند.

عزت‌الله ضرغامي، به مانند بسياري از دانشجويان پس از پايان كار لانه به سپاه پاسداران پيوست اما علاقه‌هاي فرهنگي او را پس از جنگ به معاونت سينمايي وزارت ارشاد كشاند، معاونت پارلماني و امور استان‌ها در دوران رياست علي لاريجاني و مجلس ششم سبب شد تا ضرغامي در بهار 83 به رياست سازمان صدا و سيما منصوب شود. ضرغامي سال‌ها سخنران مراسم 13 آبان در مقابل لانه جاسوسي بود. اما سرنوشت محمد علي جعفري يا همان عزيز جعفري به گونه‌اي ديگر بود. جعفري متولد يزد در دانشكده معماري دانشگاه تهران تحصيل مي‌كرد، به مانند بقيه به سپاه پيوست و بزودي با فراگيري فنون رزمي، اولين گردان زرهي سپاه را ايجاد كرد. فرماندهي تيپ عاشورا، قرارگاه قدس و قرارگاه نجف در دوران جنگ و فرماندهي نيروي زميني سپاه به مدت 13 سال و 5 سال فرماندهي قرارگاه ثارالله تهران از جمله مسئوليت‌هاي عزيز جعفري بود. وي در زمستان 86 با حكم فرماندهي كل قوا، فرمانده سپاه پاسداران انقلاب اسلامي شد. جعفري پس از اغتشاشات اخير در افشاگري تكان‌دهنده‌اي اسامي برخي دانشجويان پيرو خط امام را كه عليه منافع ملي مشغول توطئه بودند، اعلام كرد.

سخنگوها

گفتيم كه دانشجويان پيرو خط امام در نشست‌هاي خبري و يا سخنراني‌ها خود را معرفي نمي‌كردند اما بنا به تقسيم كاري كه شده بود، ابراهيم اصغرزاده، حبيب‌الله بي‌طرف و رحيم باطني مسئوليت گفت‌وگو با رسانه‌هاي داخلي را برعهده داشتند. در جريان افشاگري‌هاي دانشجويان كه به صورت مستقيم از تلويزيون پخش مي‌شد، روزي كه اسناد مربوط به ارتباط ناصر ميناچي وزير ارشاد دولت موقت با سفارت امريكا قرار بود افشا شود، رحيم باطني نتوانست بر احساساتش غلبه كند و سخنان تندي عليه نهضت آزادي بيان كرد. اين اظهارات سبب مظلوم‌نمايي شديد جريان طرفدار سازش با امريكا شد. باطني كه نماينده دانشجويان دانشگاه ملي (شهيد بهشتي) در شوراي مركزي بود، بعدها معاون جهاد دانشگاهي كشور شد.

اما كساني كه به دليل تسلط به زبان انگليسي مي‌توانستند با رسانه‌هاي غربي تعامل كنند، حسين شيخ‌الاسلام، معصومه ابتكار، فروز رجايي‌فر و محسن وزوايي بودند. زماني هم كه قرار بود يكي از دانشجويان در نماز جمعه تهران سخنراني كند و يا بيانيه‌اي قرائت كند، مهدي رجب بيگي اين مسئوليت را عهده‌دار مي‌شد. رجب‌بيگي كه قلم و بيان رسايي داشت، از سال‌ها قبل با انتشار نشريه طنز به نام «جيغ و داد» با كمونيست‌ها درگير بود. رجب بيگي در مهر 60 به دست منافقين در خيابان‌هاي تهران به شهادت رسيد.

برائت‌جويان

ماجراي پشيماني كساني كه در تسخير سفارت امريكا در تهران نقش داشتند، از همان شب 13 آبان آغاز شد. حاتم قادري و جواد مظفر دو دانشجوي دانشگاه ملي به دليل حمايت امام از حركت دانشجويان از لانه خارج شدند. سه روز بعد چند دانشجوي ديگر نيز با بيان اين‌كه هرچند تسخير، يك حركت ضد‌امپرياليستي است، اما اين راه مبارزه با امپرياليسم نيست! از لانه خارج شدند.

اما برخوردهاي محكم دانشجويان خط امام‌ سبب شد تا چند هفته بعد چند نفر از تسخير‌كنندگان از لانه اخراج شوند. مجتبي بديعي، عضو سابق شوراي مركزي حزب مشاركت در اين‌باره مي‌گويد: «رفتارهاي افراطي در لانه زياد بود. آقاي دادمان و افرادي كه در آن طيف بودند، روي بحث ولايت فقيه خيلي حساس بودند، اما ما قبول نداشتيم. يك روز بنده و دكتر سامي و دكتر داوودي و يك دوست ديگر در سفارت قدم مي‌زديم كه آمبولانس دنده عقب به طرف ما آمد و چند نفر نقاب به چشم و مسلح ما را در آمبولانس انداختند و آژيركشان به خارج از سفارت آمدند و ما را در بالاي ميدان هفت تير از آمبولانس پائين انداختند. به اين ترتيب بود كه لانه بتدريج از مخالفان ولايت فقيه پاكسازي مي‌شد. در يك شب سرد زمستاني نيز يك پسر و دختر به خاطر وابستگي خطي به مجاهدين خلق (منافقين) اخراج شدند.
تقي محمدي از دانشجوياني بود كه در يكي از روزهاي اول تسخير، باري روزن، وابسته مطبوعاتي سفارت امريكا كه به زبان فارسي نيز تسلط داشت را به ميان خبرنگاران آورد. محمدي كه از نزديكان بهزاد نبوي و خسرو تهراني بود، بعدها به اطلاعات نخست‌وزيري رفت و پس از انفجار هشت شهريور به سفارت ايران در افغانستان فرستاده شد، اما اسدالله لاجوردي به دليل نزديكي او با مسعود كشميري عامل انفجار نخست‌وزيري، او را از كابل فراخواند و بازداشت كرد. تقي محمدي كه در بازداشتگاه براي اعتراف اعلام آمادگي كرده بود، به طرز مشكوكي ساعاتي بعد با كمربند خودكشي كرد. كارشناسان امنيتي دادستاني انقلاب معتقد بودند كه اين‌گونه خودكشي با توجه به اين‌كه تقي محمدي بر روي رگ‌هاي گردنش چوب كبريت گذاشته بود، امكان ندارد و اشخاص ديگري احتمالاً او را كشته‌اند و بعد حلق‌آويزش كرده‌اند. با مرگ تقي محمدي و فشارهاي موسوي خوئيني‌ها، تحقيقات درباره پرونده انفجار نخست‌وزيري متوقف شد.

اما باري روزن سال‌ها بعد يكي ديگر از دانشجويان را نيز اين‌بار در پاريس ملاقات كرد. عباس عبدي از دانشجويان پلي‌تكنيك (اميركبير) در اين ديدار كه پس از دوم خرداد 76 رخ داد، تلويحاً از اقداماتش ابراز برائت كرد و خواستار شكستن ديوار بلند بي‌اعتمادي بين ايران و امريكا شد. اين ديدار اعتراض گسترده دانشجويان پيرو خط امام را در پي داشت. فروز رجايي‌‌فر در مصاحبه‌اي اعلام كرد كه عباس عبدي اصولاً جزو دانشجويان پيرو خط امام نبود. محمد هاشم‌پور يزدان‌پرست، استاد دانشگاه شيراز هم كه مسئول چاپخانه در لانه بود، گفت كه ديدار عباس عبدي شرم‌آور بود. در سال‌هاي اخير هم برخي اعضاي حزب مشاركت كه جزو دانشجويان خط امام هم بودند، مانند ميردامادي و محمدرضا خاتمي و وهابي سعي مي‌كنند تا درباره واقعه 13 آبان در برابر سؤالات خبرنگاران قرار نگيرند.
بدترين سرنوشت را در ميان اشغال‌كنندگان سفارت امريكارا فردي به نام «عباس زري‌باف» داشت. زري باف كه از ابتداي سال 58 وارد سازمان مجاهدين خلق (منافقين) شده بود وارد بخش اطلاعات شد و به نقل از سايت اين گروهك تروريستي مأموريت‌هايي در جهت كشف اقدامات سپاه پاسداران انجام داد. زري‌باف كه از حاضرين در لانه بود بسيار به عوامل اطلاعات نخست‌وزيري مانند تقي محمدي و خسرو تهراني نزديك بود. او در سال 60 به زندگي مخفي روي آورد و در سال 61 از ايران خارج شد. زري باف در چهارمين روز عمليات مرصاد به هلاكت رسيد.

منبع

دانشجويان پيرو خط امام، اساتيد پيرو خط امام

به هر روي به نظر مي‌رسد سنت عدم معرفي دانشجويان پيرو خط امام از آبان 58 تا آبان 88 ادامه داشته باشد، به گونه‌اي كه متبحرترين تاريخ‌نگاران معاصر نيز هنوز بيش از 50 اسم از دانشجويان را بيشتر سراغ ندارند اما در يك نگاه كلي اگر در هر يك از دانشگاه‌هاي معتبر داخلي جست‌وجوي كوتاهي كنيم، اسامي بسياري از دانشجويان را در ميان اساتيد دانشگاه مي‌يابيم. از دكتر فيروزآبادي همسر شهيد شوريده و استاد مكانيك دانشگاه شريف تا دكتر محمدحسين صادقي عضو هيأت علمي دانشگاه تربيت مدرس، از دكتر عبدالحسين روح‌الامين استاد داروسازي دانشگاه تهران تا محمدهاشم پوريزدان‌‌پرست، استاد اقتصاد دانشگاه شيراز.

دانشجويان پيرو خط امام در 13 آبان سال 58 خالق حماسه‌اي بودند كه در آن «پيروي از خط امام» اصل بود نه نام و عنوان آن 300 نفر دانشجو.

نوشته شده توسط محمد در 21:42 |  لینک ثابت   • 

جمعه یکم آبان 1388

آقازاده ای که مارکسیست شد

آقازاده ای که مارکسیست شد

جوان: یکی از ویژگی های بارز فتنه بعد از انتخابات دهم ریاست جمهوری ، نقش آفرینی ویژه فرزندان برخی چهره های مشهور سیاسی کشور و به تعبیر رایج «آقازاده ها» بود.

گویی به دلیل هراس از خطری مشترک ، جریان آقازاده ها با گرایش های متفاوت سیاسی احساس کردند باید در یک صف واحد در برابر خواست اکثریت ملت بایستند تا «دمکراسی اشراف» بر «جمهوریت» غالب آید ، هر چند تقدیر این نبود و نشد آنچه اشراف سیاسی می خواستند.

اما سئوالی که به واسطه حضور اخیر آقازاده ها در روی صحنه سیاست در اذهان ایجاد شده ، این است که چرا فرزندان چهره های مشهور سیاسی – حتی برخی شخصیت های خوشنام و مسئولان گذشته و حال نظام و انقلاب – این گونه دچار اعوجاج و انحراف می شوند؟ آیا چنین روندی مسبوق به سابقه است؟

اگر در تاریخ انقلاب بررسی کنیم مشاهده خواهیم کرد که چنین مقوله ای بی سابقه نیست و چه بسیار فرزندان یا منسوبین نزدیک بزرگان انقلاب بوده اند که بنا به دلایل متعدد – ضعف اعتقادی ، خطای تحلیلی و مسائل خصلتی- به ورطه انحراف غلتیده و مسیر باطل را در پیش گرفته اند.

سید حسین خمینی فرزند آیت الله مصطفی خمینی و نوه حضرت امام(ره) و مجتبی طالقانی پسر آیت الله طالقانی دو نمونه بارز این ریزش ها به شمار می آیند که به رغم رشد و بالندگی در دو بیت بزرگ مذهبی و انقلابی ، دچار اعوجاج فکری و سیاسی شده و مسیسری کاملا" مغایر با پدران خود را در پیش گرفتند.

نمونه مجتبی طالقانی از یک منظر تلخ تر است چرا که او نه تنها به لحاظ سیاسی بلکه به لحاظ اعتقادی نیز دچار انحراف گردید و با کنار گذاشتن دین اسلام و گرویدن به مارکسیسم ، ضربه شدیدی به حیثیت و آبروی خانواده خود خصوصا" پدر روحانی و انقلابی اش وارد آورد که عالمی روحانی و مفسر قرآن به شمار می آمد.

مجتبی طالقانی در جریان ماجرای تغییر ایدئولوژی سازمان مجاهدین خلق(منافقین) در سال 1354 جزو عناصر مارکسیست شده سازمان بود. بعد از ماجرای تغییر ایدئولوژی ، عناصر مارکسیست راس سازمان ، آن تصفیه خونینی علیه اعضای مسلمان سازمان به راه انداختند که بارزترین آن ترور وحشیانه شهید مجید شریف واقفی و مرتضی صمدیه لباف بود . مارکسیست شدن کادر رهبری سازمان مجاهدین خلق از یک سو و برخوردها وحشیانه و استالینیستی آن ها با اعضای مسلمان موجی از نفرت و انزجار بین نیروها و جریانات مبارز و مذهبی علیه این سازمان ایجاد کرد و بسیاری از کسانی که قبلا" به این جریان نگاه خوشبینانه داشتند ، از آن روی برتافتند.

به دنبال این رسوایی ، اعضای کادر رهبری سازمان مجاهدین خلق برای آن که جریان مذهبی و انقلابی را در قبال خود دچار انفعال کنند ، متن نامه مجتبی طالقانی خطاب به پدرش آیت الله سید محمود طالقانی را منتشر کردند که در این نامه ، مجتبی طالقانی دلایل خود را برای خارج شدن از دایره اسلام و گرویدن به مارکسیسم مطرح کرده بود.

هدف کادر رهبری سازمان مجاهدین خلق از انتشار عمومی این نامه ، آن بود که ضمن منفعل نمودن نیروهای مذهبی ، چنین القا کنند که جاذبه مارکسیسم تا حدی است که فرزند یک روحانی مشهور انقلابی نظیر آیت الله طالقانی را نیز به خود جلب نموده و او را تا بدانجا کشانده که عواطف پدر و فرزندی را کنار گذاشته و مسیر خویش را از راه پدر جدا کند. مضافا" اینکه بر اساس برخی اسناد بدست آمده بعد از پیروزی انقلاب ، مسائلی نظیر نامه مجتبی طالقانی و حتی پروژه مارکسیست شدن کادر رهبری سازمان مجاهدین خلق ، طراحی پیچیده ای از سوی ساواک – از طریق عناصر نفوذی – برای ایجاد انحراف در نهضت اسلامی و بی انگیزه کردن مبارزین و انقلابیون بوده است.

سست بودن دلایل مطرح شده در نامه مجتبی طالقانی برای گرویدن به مارکسیسم (به عنوان علم مبارزه و تنها راه ممکن برای براندازی استبداد و مقابله با استعمار) تنها دو سال بعد - یعنی زمانی که بر اساس آموزه های دینی و مذهبی و با رهبری امام(ره) و روحانیت ، رژیم شاه ساقط و انقلاب شکوهمند اسلامی به پیروزی رسید- کاملا" روشن گردید. حدود دو دهه بعد نیز با فروپاشی شوروی سابق و اضمحلال کامل اندیشه مارکسیسم ، عیان شد که آقازاده ساده لوح تا چه اندازه در فهم و تحلیل مسائل به بیراهه رفته و چه گوهر گرانبهایی را به خرمهره ای فروخته است ! مجتبی طالقانی پس از فروپاشی کاخ اوهام خود و دیگر رفقای سرخش ، نه راه روشنی در پیش دارد و نه روی بازگشتی به پشت سر ، و از این روست که سالیان سال است رحل اقامت در آلمان افکنده و البته بعد از فروپاشی قلعه مارکسیسم ، به جای «پیکار» به «صلح» فکر می کند !

آنچه در پی می آید بخش هایی از نامه مشهور مجتبی طالقانی به پدرش آیت الله سید محمود طالقانی درباره دلایل خروجش از دایره اسلام و پیوستنش به اردوگاه مارکسیسم است . باشد که برای مخاطبان عزیز عیان شود که انحراف آقازاده ها ، پدیده ای نوظهور نیست که تنها در فتنه اخیر ظاهر شده باشد. فایده دیگر مطالعه نامه مجتبی طالقانی به پدرش احتمالا" این است که مشخص می سازد فضاسازی های روشنفکری بیمار- که روزگاری در قالب مارکسیسم از بین جوانان این مرز و بوم قربانی می گرفت و در این روزگار در قالب لیبرالیسم - تا چه اندازه می تواند روح و ذهن جوانان ایرانی را حتی آن ها که در خانواده های اصیل پروروش یافته اند گرفتار کند و آن ها را از مسیر حقیقت و تعالی دور نماید. بخوانید:

« پدر عزیز! امیدوارم خوب و سالم باشی. حدود دو سال است که تماسی با هم نداشته‌ایم. طبیعتاً چندان هم از وضعیت هم خبر نداریم؛ شما هم حتماً در این مورد که بالاخره کار من به کجا رسید و در چه شرایطی به سر می‌برم ابهامات زیادی دارید. در این‌جا سعی من این است که ذهن آموزگار هم رزمی را که مدت‌ها با یکدیگر در یک سنگر علیه امپریالیسم و ارتجاع مبارزه کرده‌ایم نسبت به پروسه‌ حرکت و وضع مبارزاتی‌ام روشن کنم. جریاناتی که در سازمان (مجاهدین خلق) پیش آمد یعنی تحولات ایدئولوژیک، بازتاب وسیعی در جامعه داشته که حتما شما هم در جریان آن بوده‌اید…

از موقعی که در خانواده خود را شناخته‌ام به علت تهاجم همه جانبه رژیم علیه ما، ‌خود به خود رژیم (شاه) را دشمن اصلی و خونی خود می‌دیدم و از آن زمان، مبارزه را در اشکال مختلف آن شروع کردم. ابتدا این مبارزه به علت این‌که در محیطی مذهبی مثل مدرسه علوی قرار داشتم در قالب مذهب انجام می‌شد، یعنی در آن زمان من حقیقتاً به این مذهب مبارز، مذهبی که قیام‌های توده‌ای متعددی تحت لوای آن صورت گرفته بود، مذهبی که با مسلمانان و انقلابیونی چون محمد، علی و حسین ابن علی مشخص می‌شد شدیداً معتقد بودند و در حقیقت به این مذهب به عنوان انعکاس خواست‌های زحمت‌کشان و رنجبران در مقابل زورگویان و استعمار گران می‌نگریستم و به این ترتیب به مذهب در محدوده دفاعیات مجاهدین (خلق) یعنی شناخت و راه انبیاء اعتقاد داشتم و طبعاً به حواشی و جزئیات آن بها نمی‌دادم، خصوصاً که در محیط مدرسه علوی برخورد قشری آن‌ها با مذهب خود به خود باعث دور شدن من از این سری اعمال و عبادات که چندان به کار من نمی‌خورد(!) می‌شد...

در حالی که هم‌چنان به عناصر مبارزه جوی اسلام پای بند و معتقد بودم، خصوصاً وقتی مسائل ظاهراً جدیدی از اسلام به وسیله شریعتی و امثال او مطرح می‌شد ـ یعنی ادامه همان تلاش که سال‌ها به وسیله مهندس بازرگان انجام شده بود ـ بلافاصله به سوی آن کشیده می‌‌شدم. ولی بعد از هیجانات اولیه‌ای که بر درخورد با این قبیل مسائل جدید معمولاً به آدم دست می‌دهد، چون دیدم این نیز نمی‌تواند واقعاً به من راهی را نشان دهد و مسائل مبارزه را روشن کند و در نتیجه نمی‌تواند دردی را دوا کند آن ذوق و شوق اولیه از بین می‌رفت...

همگام با این جریانات، جست و گریخته با مارکسیسم آشنا می‌شدم و مهم‌ترین نتیجه این آشنایی مقدماتی این بود که آن خوف و هراسی که از تمام جهات از مارکسیسم به من تقلین شده بود نه تنها از بین رفت بلکه حتی به سمت آن گرایشاتی نیز پیدا کردم. در این شرایط، آغاز جنبش مسلحانه و ظهور سازمان (مجاهدین خلق) باعث پیدایش نقطه عطفی در جریان فکری افرادی مانند من شد...

و لیکن مذهب به هیچ وجه و واقعاً به هیچ وجه نمی‌توانست کوچک‌ترین مسأله سیاسی استراتژیک و ایدئولوژیک مرا حل کند، بلکه به واسطه نقطه ایده‌آلیستی آن شدیداً استنباطات ما را از پراتیک مبارزاتی خودمان، از واقعیت‌هایی که در جهان جاری است و از مبارزات خلق‌ها ، به انحراف می‌کشاند(!) مسأله اصلی حل مشکل جنبش و از بین بردن موانعی است که در مقابل آن قرار دارد و این چیزی است که تنها با برخورد صادقانه با جهان و قوانین تحول جامعه و تاریخ و غیره به دست می‌آید یعنی همان چیزی که مارکسیسم کشف کرده است...

طی دو سال گذشته مطالعه مارکسیسم را آغاز کرده ام ، من قبلاً فکر می کردم که روشنفکران مبارز می توانند این رژیم را از میان بردارند ، ولی اکنون باور کردم که باید به طبقه کارگر روی آوریم ... برای سازماندهی طبقه کارگر باید اسلام را کنار بگذاریم چون مذهب پویای اصلی تاریخ ، مبارزه طبقاتی را قبول ندارد ، البته اسلام می تواند یک نقش مترقی به ویژه در بسیج طبقه روشنفکر علیه امپریالیسم ایفا کند ، اما این تنها مارکسیسم است که تحلیل هایی عملی از جامعه به دست می دهد و متوجه طبقات استثمار شده و رهایی آنهاست .»!

منبع

نوشته شده توسط محمد در 11:43 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه شانزدهم مهر 1388

نگاهي تفصيلي به كارنامه سردار نقدي

نگاهي تفصيلي به كارنامه سردار نقدي

سردار محمدرضا نقدي رئيس سازمان بسيج مستضعفان كارنامه درخشاني در تصدي مسئوليتهاي تحقيقاتي، اجرايي و سياستگزاري نيروهاي مسلح دارد.

به دنبال انتشار اطلاعات مجعول در شبكه‌هاي خبري بيگانه و بعضي سايت‌هاي ضد انقلابي در مورد سردار محمدرضا نقدي رييس جديد سازمان بسيج مستضعفين شرح زندگي و سوابق وي از سوي گروه امنيتي - دفاعي خبرگزاري فارس منتشر مي‌شود.

محمدرضا نقدي در فروردين ماه سال 1340 در خانواده‌اي مذهبي از قشر متوسط در خيابان‌ وحدت اسلامي تهران چشم به جهان گشود. وي تحصيلات ابتدايي و متوسط را در دبستان و دبيرستان اسلامي قدس واقع در خيابان منيريه تهران پشت سر گذاشت و با توجه به تحصيلات جهشي سه كلاس در يك سال در سال 1356 در سن 16 سالگي موفق به اخذ ديپلم شد.

پس از ورود به دانشگاه گيلان كه در آن زمان توسط اساتيد آلمان غربي اداره و فضاي ماركسيستي در حوزه‌ دانشجويي آن حاكم بود به كمك شهيد بهمن طباخي و چند تن از دانشجويان مذهبي ديگر انجمن اسلامي اين دانشگاه را تاسيس كرد و نقش بسزايي در هدايت فعاليت‌هاي انقلابي و مذهبي دانشجويان و مردم در استان گيلان داشت.

پس از پيروزي انقلاب اسلامي و در خرداد ماه 1358 بلافاصله پس از صدور فرمان تاريخي امام خميني (ره) براي تشكيل جهاد، با كمك جمعي از دوستان دانشگاهي و فعالان اجتماعي رشت، جهاد سازندگي استان گيلان را تاسيس كرد. هنوز دو ماه از تاسيس جهاد سازندگي نگذشته بود كه موج توطئه گروهك‌هاي ماركسيستي و منافقين براي به آشوب كشاندن استان و ناامن‌سازي جنگل‌هاي شمال آغاز شد و بدنبال درخواست فرماندهان وقت سپاه كه در معرض حمله گروهك‌ها واقع شده بودند، همزمان با فعاليت‌هاي جهادي بصورت بسيجي و داوطلبانه وارد سپاه شد و مسئوليت فرهنگي سپاه گيلان را بر عهده گرفت.

* مسئول اطلاعات سپاه پاسداران انقلاب اسلامي

به دنبال اوج گيري توطئه‌هاي گروهكي و با اصرار شهيد انصاري استاندار وقت گيلان، براي خنثي كردن توطئه‌هاي آن دوران به مسئوليت اطلاعات سپاه منصوب شد و فعاليت وي در اين سمت تا سال 1360 ادامه داشت.
بدنبال فروكش كردن آشوب‌هاي مذكور به غرب كشور رفت و به معاونت اطلاعاتي شهيد بزرگوار محمد بروجردي كه در آن زمان فرماندهي سپاه در غرب كشور منطقه 7 را بر عهده داشت، منصوب شد.
سردار نقدي از بنيانگذاران قرارگاه حمزه سيد الشهداء (ع) در شمال غرب كشور بود و پس از تصويب و شكل‌گيري اين قرارگاه به سمت معاونت اطلاعات آن منصوب شد.
در سال 1363 و بدنبال تشكيل وزارت اطلاعات و انتقال امور اطلاعاتي كشور به آن وزارت، از فعاليت‌هاي اطلاعاتي كناره گرفت و قرارگاه جنگ‌هاي نامنظم غرب و شمالغرب كشور را بنيان نهاد و با سازماندهي نيروهاي مردمي عراق و عشاير كرد و عراقي و با ايجاد پايگاه‌هاي متعدد چريكي در عمق خاك عراق با انجام عمليات گسترده و مكرر پارتيزاني و در استان‌هاي شمالي آن كشور جبهه‌ جديدي را روي ارتش صدام گشود.
در سال 1365 و بدنبال تغيير استراتژي كار در عراق از "كار با مردم به كار با گروهاي سياسي "، علاقه‌اي به اين استراتژي نشان نداد و با واگذاري مسئوليت خود به ديگران به جبهه‌هاي‌ جنوب رفت.

* فرمانده لشكر بدر

به دنبال عمليات كربلاي 5 و شهادت شهيد اسماعيل دقايقي فرمانده لشكر بدر، در اسفندماه 1365 به فرماندهي آن لشكر منصوب شد و ضمن انجام عمليات متعدد در جبهه‌هاي دفاع مقدس بخشي از اين لشكر را كه با توسعه‌ كمي و كيفي به طراز سپاه ارتقاء داده شده بود براي انجام جنگ‌هاي پارتيزاني به ارتفاعات قره‌داغ در منطقه‌ كركوك عراق برد و عمليات مكرر پر افتخاري را در جبهه‌هاي داخل عراق عليه رژيم بعثي هدايت كرد.
نقدي در نبردهاي ارتفاعات شاخ شميران در ماههاي آخر جنگ بر اثر اصابت تير دشمن مجروح شد و به افتخار جانبازي نائل گرديد.
يكسال پس از پايان جنگ، فرماندهي سپاه بدر را به سردار مرتضي قرباني واگذار كرد و براي ادامه تحصيل در دوره‌ فرماندهي و ستاد نيروي زميني ارتش جمهوري اسلامي پذيرفته شد.

* از موسسان دانشكده افسري امام علي(ع)

وي دوره فرماندهي و ستاد (كارشناسي ارشد علوم دفاعي) را با موفقيت كامل پشت سر گذاشت و بخاطر كسب رتبه اول در كل دوره (نفر اول در 72 نفر) مفتخر به دريافت جايزه از فرماندهي معظم كل قوا گرديد.
پس از پايان دوره دافوس، سردار محمد رضا نقدي به فرماندهي دانشكده امام علي سپاه منصوب و اين دانشكده را تاسيس كرد.
هنوز يكسال از راه اندازي اين دانشكده نگذشته بود كه جنگ‌هاي يوگسلاوي سابق و كشتار مسلمانان در بوسني و هرزگوين آغاز شد و سردار محمد رضا نقدي به نمايندگي از طرف آيت‌الله جنتي كه در آن وقت مسئوليت پشتيباني از مردم بوسني و هرزگوين، را بر عهده داشت، در راس نيروهاي پشتيباني مردمي به بوسني هرزگوين اعزام شد و نقش فعالي در حمايت از مردم مظلوم اين خطه ايفا نمود.

* فرمانده حفاظت اطلاعات نيروي انتظامي

حدود يكسال بعد عبدالله نوري وزير كشور وقت كتبا از محضر مقام معظم رهبري در خواست كرد تا سردار نقدي، به سمت فرماندهي حفاظت اطلاعات نيروي انتظامي منصوب شود.
فرمانده معظم كل قوا با اين درخواست وزير كشور موافقت و طي حكمي سردار نقدي را از سپاه به نيروي انتظامي منتقل و به سمت فرماندهي حفاظت اطلاعات نيروي انتظامي منصوب نمودند. وي در اين سمت نقش چشمگيري در سالم سازي و ارتقاء منزلت اجتماعي ناجا ايفاء نمود.

* دادگاه كرباسچي نام سردار نقدي را به مطبوعات كشاند

سال بعد و بدنبال تشكيل دادگاه غلامحسين كرباسچي شهردار متخلف و معزول تهران نام سردار نقدي به مطبوعات و رسانه‌ها كشيده شد و بر سر زبان‌ها افتاد.
رئيس دادگستري وقت رسما از نقدي تقاضا كرده بود براي مقابله با اعمال نفوذ در اين پرونده كه متخلفان آن تحت حمايت بعضي از پر نفوذترين شخصيت‌هاي كشور قرار داشتند، راسا اين پرونده را هدايت كند.
اعترافات سنگين شهرداران متخلف و افشاگري‌هاي آنان عليه كرباسچي و يارانش در صحن دادگاهها گروه‌هاي فشار و پرنفوذ را كه در آن وقت بسياري از دستگاه‌هاي اجرايي و رسانه‌اي مكتوب را در اختيار داشتند، بر آن داشت تا نقدي را متهم كنند كه به ماموران خود دستور شكنجه شهرداران را داده است و اعترافات انجام شده در دادگاه تحت فشار بوده است.
بدنبال اوج گيري اين شايعات و دامن زدن به آن توسط مقامات دولت وقت و با شكايت كرباسچي و يارانش و با وجود فشار گسترده‌ عوامل پر نفوذ براي محكوميت وي كه بالاترين مصادر اجرايي و سياسي كشور را در اختيار داشتند، تبرئه شدن نقدي از همه‌ اتهامات، نشان داد شايعات مطرح شده كه بعضي گروه‌هاي سياسي به آن دامن مي‌زدند جز ترفندي براي انحراف اذهان عمومي از اصل ماجرا كه فساد گسترده‌ مالي و اخلاقي شهرداران وقت بود، نبوده است.
كارساز نشدن شايعه شكنجه شهرداران براي از ميدان خارج كردن سردار نقدي، باندهاي فساد اقتصادي را بر آن داشت تا مترصد فرصت ديگري براي تخريب شخصيت او باشند و عليه وي فضايي را بسازند تا ديگر هيچكس جرأت نزديك شدن به پرونده‌ غارتگران بيت‌المال و متخلفان بزرگ اقتصادي را نداشته باشد.

* سردار نقدي و كوي دانشگاه

حادثه‌ كوي دانشگاه در 18 تير 1378 فرصت ديگري را در اختيار آنها قرار داد، لذا بلافاصله پس از آن حوادث، مطبوعات حامي خاتمي و حزب كارگزاران شايعه گسترده‌اي را مبني بر دخالت منفي سردار نقدي در حوادث كوي دانشگاه منتشر كردند. غافل از آنكه وي به خاطر اشتغال به مأموريت‌هاي ديگري در آن تاريخ، اساسا در حوزه‌ حادثه حضور نداشته تا در اين امر دخالت مثبت يا منفي داشته باشد.
با تشكيل دادگاه‌هاي كوي دانشگاه معلوم شد كه كل فعاليت‌ها در اين حادثه توسط فرمانده انتظامي تهران بزرگ هدايت شده و چه مثبت يا منفي، هيچ ارتباطي با سردار نقدي نداشته است.
پس رسوايي گروه‌هايي مذكور كه در انتساب مسئله‌ كوي دانشگاه به سردار نقدي هم موفقيتي حاصل نكردند، تهمت جديدي مطرح شد تا از آن طريق پرونده‌ فساد شهرداران تحت‌الشعاع قرار گيرد و آن تهمت چيزي نبود جز انتساب كتك‌كاري عبدالله نوري و مهاجراني در نماز جمعه تهران به سردار نقدي.
فائزه هاشمي رفسنجاني كه در روزنامه‌ خود بنام "زن " اين اتهام را به نقدي وارد كرده بود با شكايت وي در دادگاه محاكمه شد و محكوميت فائزه هاشمي در دادگاه و حكم تعطيلي روزنامه‌ زن ثابت كرد كه اين شايعه هم دروغي بيش نبوده است.

* معاون آماد و پشتيباني و تحقيقات صنعتي ستاد كل نيروهاي مسلح

يكسال بعد و در شهريورماه 1379 با پيشنهاد رئيس ستاد كل نيروهاي مسلح، سردار نقدي با حكم حضرت آيت‌الله خامنه‌اي فرمانده معظم كل قوا به سمت معاون آماد و پشتيباني و تحقيقات صنعتي ستاد كل نيروهاي مسلح منصوب شد.
وي در اين سمت مسئوليت هدايت طرح‌هاي مهم صنعت و فناوري تسليحاتي نيروهاي مسلح را بر عهده گرفت كه بومي شدن توليد انواع موشك‌هاي زمين به زمين، پدافند هوايي، ماهواره‌برها، توليد انبوه انواع بي‌سيم‌هاي تاكتيكي، خودروهاي نظامي، مهمات، سامانه‌هاي پدافندي، ناوهاي جنگي و زير سطحي‌ها، شناورهاي تندرو، موشك‌انداز و به ثمر نشستن توليد انواع سامانه‌هاي جنگ الكترونيك، هواپيماي جنگنده و انواع هواپيماهاي بدون سرنشين، شكل‌گيري مركز استاندار دفاعي كشور و تشكيل بنياد امور نخبگان نيروهاي مسلح از جمله نتايج درخشان فعاليت دستگاه‌هاي تحقيقاتي، صنعتي وزارت دفاع و مراكز خودكفايي نيروهاي مسلح در دوران تصدي وي در بالاترين مسئوليت ستادي تحقيقات در نيروهاي مسلح است.

* ابتكار تشكيل ستاد پدافند غيرعامل كشور پس از حوادث 11 سپتامبر

پس از حوادث 11 سپتامبر كه تهديدات جديد نظامي آمريكا عليه جمهوري اسلامي ايران آغاز شد. در سال 1382 سردار نقدي ابتكار تشكيل ستاد پدافند غيرعامل كشور را پيشنهاد كرد و پس از تصويب فرماندهي معظم كل قوا خود با حفظ سمت به رياست اين ستاد منصوب شد و ستاد پدافند غيرعامل كشور را كه امروز نقش مهمي در تقويت بنيه‌ دفاع عمومي كشور ايفاد مي‌كند و طرح‌هاي عظيمي را به مرحله‌ اجرا گذاشته، بنيان گذاشت.
با روي كار آمدن دولت نهم، سردار نقدي رياست پدافند غيرعامل كشور را به سردار جلالي واگذار كرد تا تمركز بيشتري روي مسئوليت اصلي خود داشته باشد اما با درخواست احمدي‌نژاد و موافقت ستاد كل، با حفظ سمت معاونت آماد ستاد كل نيروهاي مسلح، مسئوليت رياست ستاد مبارزه با قاچاق كالا و ارز نيز به وي محول شد.

* رياست ستاد مبارزه با قاچاق كالا و ارز

سردار نقدي مبارزه با قاچاق را از سردار قاليباف كه در آن تاريخ رياست اين ستاد را برعهده داشت، تحويل گرفت و تا بهار سال 1386 كه در اين سمت ماند، كشور شاهد تحولات عمده‌اي در اين عرصه بود كه عمده‌ترين آن جدي شدن رسيدگي به پرونده‌ قاچاقچيان دانه درشت و پر نفوذ بود همين مطلب موجب شد كه با كناره‌گيري وي از اين سمت اين شايعه كه كناره‌گيري وي به سبب مخالفت دولت احمدي‌نژاد با اين برخوردها بوده است، دامن زده شود حال آنكه واقعيت اين بود كه با بالا گرفتن موج تهديدات و تحريم‌هاي جديد دولت نو محافظه كار بوش، رئيس ستاد كل از وي خواسته بود تا رياست ستاد مبارزه با قاچاق را به شخص ديگري واگذارد و روي مسئوليت اصلي خود در ستاد كل نيروهاي مسلح كه اولويت بالاتري داشت تمركز كند.
به هرحال در خردادماه 1386 با موافقت رييس جمهور، وي رياست ستاد مبارزه با قاچاق كالا و ارز را به غلامحسين الهام وزير دادگستري وقت واگذار كرد تا تمام همت خود را روي امور تحقيقاتي و صنعتي و پيشبرد طرح‌هاي مهم تسليحاتي نيروهاي مسلح متمركز كند.
سردار نقدي با همكاري وزارت علوم تحقيقات و فناوري و وزارت دفاع و پشتيباني نيروهاي مسلح آيين‌نامه‌ همكاري دانشگاه‌ها و نيروهاي مسلح را تدوين و پس از تصويب آن توسط فرماندهي معظم كل قوا با تصدي رياست شوراي اجرايي همكاري دانشگاه‌ها و نيروهاي مسلح، سازمان گسترده‌اي را در حوزه‌ي همكاري دانشگاه‌ها با نيروهاي مسلح و تقويت فرايند تبديل علم به فناوري و توليد محصول شكل داد. همچنين با فراخوان تمام استعدادهاي كشور براي توليد بومي مواد اوليه تحريمي با تشكيل هئيت عالي بومي‌سازي مواد اوليه، قدم‌هاي بزرگي در راه بومي‌سازي مواد اوليه وارداتي برداشته شد.
اين اقدامات كه بومي‌سازي بسياري از مواد و قطعات مورد نياز نيروهاي مسلح را به دنبال داشت، از سوي شوراي امنيت سازمان ملل، دور زدن تحريم‌هاي سازمان ملل عليه جمهوري اسلامي ايران شناخته شد و شوراي مذكور طي قطعنامه‌اي در سال 1385 از تمام كشورهاي جهان خواست سفرهاي خارجي وي را كنترل كنند و رفت و آمدهاي او به كشورهاي متبوع خود را به سازمان ملل گزارش كنند.
اين اقدام شوراي امنيت سازمان ملل صرفا نوعي تهديد عليه وي براي كنار گذاشتن موج داخلي سازي توليد تسليحات بود چرا كه اساسا نگاه وي به داخل و همكاري دانشمندان و مخترعان داخلي بود و حتي نيم نگاهي هم به كمك گرفتن از خارج نداشتند تا با كنترل اين روابط كار وي با اخلال مواجه شود.
وي از سال 1384 در دوره‌ دكتراي امنيت ملي و روابط‌ بين‌الملل، دانشگاه عالي دفاع ملي پذيرفته شد و اينك با پشت سرگذاشتن موفق امتحان جامع اين دوره، تاليف رسانه‌ دكترا را پيش رو دارد.
سردار محمدرضا نقدي، اينك با حكم فرماندهي معظم كل قوا به سمت سازمان بسيج مستضعفين منصوب شده است.

منبع

نوشته شده توسط محمد در 10:19 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه شانزدهم مهر 1388

روایت آیت‌الله مصباح یزدی از شکل‌گیری جامعه مدرسین

روایت آیت‌الله مصباح یزدی از شکل‌گیری جامعه مدرسین/1
روی اصالت فکر اسلامی حساسیت داشتیم
شریعتی گفت تب دارم و برای مناظره نیامد

هیئت يازده نفره‌اي كه پايه‌گذار جامعه مدرسين حوزه علميه قم شدند، اگرچه در اصل مواجه با رژيم گذشته، همداستان بودند، ليك در تشخيص پاره‌اي از اولويت‌هاي فرهنگي، به‌ويژه حساسيت بر پديده‌ی التقاط، يكسان نمي‌انديشيدند. طيفي از آنان بر فاصله گرفتن از كانون‌هاي التقاط اصرار داشتند و عده‌اي ديگر چنين موضعي را زودهنگام تلقي مي‌كردند و آن را برنمي‌تافتند. آيت‌الله محمدتقي مصباح يزدي، چهره‌ی شاخص طيف نخست است كه رويكرد او در دوران مبارزه، محمل داوري‌ها و تفسيرهایي شد كه تا هم اينك نيز ادامه دارد.

استاد مصباح يزدي در گفت‌ و ‌شنود حاضر با صراحتي كه همواره در بيان ديدگاه‌ها، لحظه‌اي آن را فرو نمي‌گذارد، به بازگویي تاريخچه‌ی مواجهات فرهنگي خويش با جريانات التقاطي در دوران نهضت اسلامي پرداخته و ضمن تبيين زمينه‌هاي تفاوت نگرش خود با برخي از اعضاي جامعه‌ی مدرسين، به خاطراتي اشاره داشته كه از ناگفته‌ها به شمار مي رود. شايان ذكر است كه اين دومين گفت‌و‌گوي کتاب ماه "يادآور" با استاد، پس از 8 سال رويگرداني از مصاحبه‌ی با رسانه‌هاست كه جاي تقدير فراوان دارد.

با امتنان از جناب‌عالي به خاطر شركت در اين گفت‌و‌گو، خاطرات و تحليل‌هاي شما از كاركرد جامعه‌ی مدرسين حوزه‌ی علميه‌ی قم، به لحاظ تفاوت رويكردتان در برخي عرصه‌ها با ساير اعضاي جامعه،‌ طبعاً از سنخي ديگر است. همين ويژگي به گفت و شنود حاضر، اهميت و جذابيتي دو چندان خواهد بخشيد، لكن قبل از ورود به بخش اصلي مصاحبه، يكي دو سوال فرعي را مطرح مي‌كنيم. نخست آنكه بفرمایيد هسته‌ی اوليه‌ی جامعه‌ی مدرسين چگونه و با حضور كدامين چهره‌ها شكل گرفت و جناب‌عالي در اين فرآيند چه نقشي را ايفا كرديد؟

از هنگامي كه نهضت روحانيت به رهبري حضرت امام در قم شروع شد، طبعاً از نخستين گروه‌هایي كه دعوت امام را لبيك گفتند و براي مشاركت در نهضت اعلام آمادگي كردند، گروهي از شاگردان ايشان بودند و نيز عده‌اي از فضلاي جوان كه از شاگردان ايشان محسوب نمي‌شدند، اما با ايشان همفكر بودند و احساس وظيفه مي‌كردند كه در اين امر، مشاركت جدي داشته باشند. اين بود كه در كنار فعاليت‌هاي حضرت امام، مراجع و علماي بزرگ حوزه علميه قم و نيز بلاد، علما و فضلاي جوان نيز بر‌آن شدند كه جلساتي داشته باشند تا به كمك هم بتوانند اهداف نهضت را به پيش ببرند.

اين جلسات در ابتدا نامنظم بودند و در منازل افراد يا مدارس يا بعدها گاهي در مساجد تشكيل مي‌شدند و در آنها درباره شكل برگزاري جلسات يا چاپ اعلاميه‌ها‌ و يا تصميم درباره سفر به شهرستان‌ها و در جريان قرار دادن علماي بلاد و نيز اعزام برخي از افراد براي تبليغ اهداف نهضت، مشورت و تصميم‌گيري مي‌شد. به‌تدريج اين جلسات شكل منظمي به خود گرفتند؛ بدين ترتيب كه ابتدا به شكل هفتگي برگزار مي شدند و بعدها اگر ضرورتي به وجود مي‌آمد، جلسات فوق‌العاده‌اي هم تشكيل مي‌شدند. اين مجالس به‌تدريج مديريت و برنامه‌اي پيدا كردند، اما در مجموع رنگ مردمي و خودجوش داشتند و هنوز به صورت يك تشكل منظم در نيامده بودند. هنگامي كه مدرسين بزرگ و فضلاي جوان، اعلاميه‌اي را صادر مي‌كردند، امضاي پاي آن را هیئت مدرسين يا جامعه مدرسين مي‌نوشتند، ولي حقيقت اين است كه هنوز بر تشكيلات، نظم مشخصي حاكم نبود.

تا سرانجام عده‌اي به اين فكر افتادند كه خوب است روحانيت هم در مقابل گروه‌هاي مختلف سياسي‌اي كه تشكيل مي‌شدند از جمله: گروه‌هاي چپ، ماركسيست، ملي‌گرا‌ها، ناسيوناليست‌ها و پان ايرانيست‌ها و امثالهم كه برخي موافق نهضت و عده‌اي مخالف بودند، تشكيلات مناسبي داشته باشد و لذا تصميم گرفتند براي اين جمعيت، اساسنامه‌اي تهيه كنند. عده‌اي كمك كردند و اساس‌نامه‌اي تهيه شد و اسم اين جمع را گذاشتند: «هیئت مدرسين» و چون مؤسسين‌ آن 11 نفر بودند، بعدها معروف شد به «هيئت يازده نفره».

اعضاي اين هیئت عبارت بودند از: مرحوم آقاي رباني شيرازي، آقاي منتظري، مرحوم آقاي مشكيني، مقام معظم رهبري، برادرشان آقاي آسيد محمد خامنه‌اي، آقاي هاشمي رفسنجاني، مرحوم آقاي قدوسي، مرحوم آقاي آذري قمي، آقاي حاج آقا مهدي تهراني و آقاي اميني. بنده هم در خدمت اين آقايان بيشتر نقش منشي و دبير جلسه را داشتم و صورت‌جلسه‌ها را مي‌نوشتم. اساس‌نامه اين هیئت بسيار دقيق و حساب شده بود. نسخه‌هایي هم از آن تكثير شد كه نزد اعضاي هیئت بود. يك نسخه هم نزد يكي از دوستان كه از دنيا رفته‌اند، بود و لاي كتاب‌هايشان گذاشته بودند. ساواك منزل ايشان را بازرسي و اساس‌نامه را پيدا كرد و رژيم از اين پس، نسبت به حركت منسجم روحانيت، حساسيت پيدا كرد، چون تصورش را هم نمي‌كرد كه روحانيون به كارهاي تشكيلاتي دست بزنند. در اين اساس‌نامه حتي از فعاليت‌هاي مختلف رسانه‌اي و راديو تلويزيوني و مطبوعاتي هم سخن به ميان آمده بود! البته هيچ يك از اين برنامه‌ها جدي نشده بودند، اما تمام موارد پيش‌بيني و هر يك از آن 11 نفر، عهده‌دار بخشي از اداره‌ی تشكيلات شده بودند، از جمله اداره‌ی امور مالي تشكيلات با آقاي منتظري بود، چون مردم به ايشان مراجعاتي داشتند و دسترسي ايشان به منابع مالي بيش از ديگران بود. مرحوم آقاي رباني شيرازي عمدتا مديريت جلسه را به عهده داشتند و عملاً بيشترين نقش را در راه‌اندازي هسته‌اي كه بعدها تبديل به «جامعه مدرسين» شد، ايفا مي‌كردند. ايشان بسيار جدي و پركار و با استقامت بودند. بنده دبير جلسه بودم و آقاي هاشمي مسئول تبليغات بودند. كسان ديگري هم كم و بيش مسئوليت‌هایي داشتند. چون پيش‌بيني مي‌شد كه اين تشكيلات لو برود، من خطي را اختراع كرده بودم كه نوشتن و خواندن آن آسان بود، ولي فقط خودم مي‌توانستم بنويسم و بخوانم و صورت‌جلسه ها را با آن خط مي‌نوشتم.

اين 11 نفر در واقع هیئت مؤسس بودند. قرار بود به‌تدريج عضوگيري شود كه اساس‌نامه لو رفت و ساواك بسيار حساس شد. بعدها هم چند تن از اين 11 نفر به مناسبت‌هاي ديگري بازداشت شدند، از جمله آقايان منتظري و هاشمي و بعدها آقايان قدوسي و آذري.

هدف ما از راه‌اندازي اين تشكيلات در داخل حوزه، اين بود كه روحانيت، مركزيتي داشته باشد و علاوه بر فعاليت‌هاي سياسي در قم، كارهایي را هم در تهران انجام بدهيم؛ از جمله اداره‌ی جلساتي كه در تهران تشكيل شدند كه بعدها به صورت «هیئت‌هاي مؤتلفه» در آمدند، چند تن از جمع11نفره جامعه مدرسين، هفته‌اي يك بار به تهران مي‌رفتند و آن جلسات را اداره مي‌كردند. يكي از اعضاي فعال در اداره‌ی آن جلسات، مرحوم آقاي دكتر باهنر بود.

يكي از مكان‌هایي برگزاري جلسات، مسجد جليلي بود كه در آن مقطع، امامت آن با جناب آقاي مهدوي‌كني بود. آنجا مسجد فعالي بود و نيروهاي دانشگاهي هم در محافل آن شركت مي‌كردند و در واقع پاتوق آنها بود. كتابخانه‌اي و سالن سخنراني‌اي داشت. خود من طي چند جلسه درباره حكومت و اقسام آن و جايگاه حكومت اسلامي، در آنجا سخنراني داشتم. در يكي از جلسات، يكي از افراد زنداني كه تازه از زندان آزاد شده بود، از طرف آقاي منتظري پيغام آورده بود كه «هیئت مدرسين» لو رفته و سخت در تعقيب شما هستند؛ بهتر است افراد فعال، متواري شوند. از اين رو مرحوم آقاي مشكيني به طرف اردبيل و مشكين شهر كه زادگاهشان بود، رفتند. آقاي هاشمي به رفسنجان رفتند و البته در آنجا هم جلسات سخنراني داشتند. ما هم مدتي به ايشان ملحق شديم. آقاي خامنه‌اي هم كه محل كارشان مشهد بود. بعد به‌تدريج معلوم شد كه ساواك به چه اطلاعاتي دست پيدا كرده و از سوي چه كساني.

يكي از چيزهایي كه باعث حساسيت آنها نسبت به شخص بنده شد اين بود كه نوبت اولي كه امام را دستگير كردند، به منزل ايشان ريختند و اسناد و مدارك ايشان را بردند، در ميان آنها نامه‌اي را كه بنده براي ايشان نوشته بودم، پيدا كردند و خط آن را با خط اساس‌نامه تطبيق دادند و متوجه شدند كه بنده هم با آن جمع ارتباط دارم. من در 6 صفحه كاغذ شطرنجي تحليلي از اوضاع را براي امام نوشته و وضع آينده را پيش‌بيني كرده بودم، ساواك تصور كرده بود نويسنده اساس‌نامه هم بنده هستم؛ البته سندي براي اثبات اين قضيه نبود، جز تطبيق اين كاغذها.

اساس‌نامه را با خط معمولي نوشته بوديد يا با خط صورت‌جلسات؟

با خط معمولي. احتياط نكرده بوديم. كاغذ هم كه شطرنجي بود. اين را هم بگويم كه حضرت امام خيلي از تحليلي كه بنده خدمتشان ارایه كرده بودم، خوششان آمده بود و آقاي آشيخ حسن صانعي كه آن زمان پيشكار امام بودند، از طرف ايشان تشكر كردند. به هر تقدير تطبيق اين نامه‌ها باعث شد كه ساواك نسبت به شخص بنده حساسيت خاصي پيدا كند.

اساس‌نامه به امضاي اعضا نرسيده بود؟

خير، خط صورت‌جلسه‌ها به‌گونه‌اي بود كه شايد الان خودم هم نتوانم بخوانم! به هر حال با صلاحديد دوستان، متواري شديم؛ مدتي نزد آقاي هاشمي و مدتي هم در يزد بوديم و در همان ايام بود كه ايشان را دستگير كردند. خاطرم هست كه تابستان بود و من در يكي از ييلاقات اطراف يزد بودم. دوستاني كه در هیئت‌هاي مؤتلفه بودند، اصرار كردند كه به تهران بيايم و در كن، خانه‌اي براي ما گرفتند و خانواده ما را هم از قم آوردند. خود من از طريق اصفهان، از يزد به تهران آمدم. مدتي در كن متواري بوديم و كسي از جاي ما اطلاعي نداشت.
به هرحال با فعاليت‌هایي كه به صورت تشكيلاتي انجام شد، كم كم اين هیئت اسم «جامعه مدرسين» را به خود گرفت. البته پس از آنكه اساس‌نامه لو رفت، كساني كه جزو هواداران و به اصطلاح اعضاي غيررسمي بودند، جلساتشان را آرام و با احتياط ادامه دادند.

آن 11 نفر اول به ترتيب سابق نتوانستند دور هم جمع شوند؟

خير، چون شناخته شده بودند؛ البته سعي مي‌كردند ارتباط خود را به شكل بسيار سري و مخفي حفظ كنند.

جامعه مدرسين تا چه حد توانست در ميان جريانات فرهنگي مختلفي كه در حوزه وجود داشتند و بعضي از آنها نيز حاصل تجربيات گذشته بودند، جا باز كند و موجوديت خود را بر آنها تحميل نمايد؟

همان‌طور كه اشاره كردم، فعالان «جامعه مدرسين» عمدتا فضلاي جوان حوزه بودند. جوان كه عرض مي‌كنم لزوما از نظر سني نيست، بلكه منظورم آن است كه در رديف اول علماي حوزه نبودند، بلكه جزو مدرسين محسوب مي‌شدند و جامع اينها، احساس وظيفه براي مشاركت در نهضت بود. بعضي از آنها از شاگردان امام و بعضي‌ها از شاگردان مرحوم آقاي گلپايگاني بودند، از جمله آقاي رباني شيرازي كه بيشتر با آقاي گلپايگاني ارتباط داشتند. بعضي ديگر هم با ساير مراجع مرتبط بودند، اما همه در اين هدف مشاركت داشتند كه بايد نهضت را به پيش برد. آن روزها اغلب اعلاميه‌هایي كه منتشر مي‌شدند، به امضاي سه چهار نفر از مراجع بزرگ بودند. جامعه مدرسين هم تشكيلات رسمي و سياسي روحانيت بود و همه كساني كه به نحوي در زمينه مبارزات سياسي فعاليت مي‌كردند، با جامعه مدرسين در ارتباط بودند.

اعلاميه‌هاي زيادي به نام «جامعه مدرسين»‌ منتشر مي‌شدند و عمدتاً لحن فرمايشات امام را داشتند و به اين ترتيب، كم‌كم جامعه مدرسين در همه شهرستان‌ها به عنوان مركز سياسي حوزه شناخته شد و در همه جا اعتبار پيدا كرد؛ مخصوصا هنگامي كه امام آزاد شدند و به قم آمدند، جامعه بيشترين نقش را در استقبال و برگزاري جشن‌ها و حضور در اطراف امام را به عهده داشت، در واقع اعضاي آن، حواريين امام محسوب مي‌شدند. اين تشكيلات، تنها تشكيلات سياسي آن مقطع در حوزه شناخته مي‌شد و طبعا در ميان مردم و علاقمندان به انقلاب، جايگاه ممتازي داشت؛ به‌ويژه در دوراني كه امام نبودند، چشم مردم به جامعه مدرسين بود. آنها افكار و نظرات امام را از طريق جامعه مدرسين كسب مي‌كردند و اگر ضرورت اعتصابي و حركتي از سوي جامعه مدرسين اعلام مي‌شد، بي‌درنگ پيروي مي‌كردند. البته در بين اعضاي جامعه مدرسين هم گرايشات و سليقه‌هاي مختلفي وجود داشت، ولي همگي در جهت اين حركت سياسي، متفق بودند.

ما در بين اعضاي جامعه مدرسين دو رويكرد متمايز را مشاهده مي‌كنيم. يك رويكرد، سلامت فكري و مبنایي نهضت را مدنظر دارد و خلاف آن را بر نمي‌تابد. رويكرد دوم نيز متعلق به كساني است كه به مبارزه با رژيم اصالت مي‌دادند و معتقد بودند جريانات ديگر، هرچند نقاط ضعفي دارند، اما فعلا بايد درباره اين ضعف‌ها اغماض كرد تا مبارزه به نتيجه برسد. جناب‌عالي چهره شاخص رويكرد نخست هستيد و طبعا سخن گفتن درباره چند و چون اين حساسيت، متعين به شخص شماست. زمينه‌هاي حساسيت شما نسبت به پيدايش و رشد پديده التقاط از كجا آغاز شد و ويژگي‌هاي آن چه بود؟

اشاره كردم كه در بين اعضاي «جامعه مدرسين» و حتي 11 نفر موسس آن، طبعا اختلاف‌نظرها و اختلاف سليقه‌هایي وجود داشت كه به زمينه‌هاي فكري قبلي، مطالعات و تجربه‌هاي آنها برمي‌گشت. من از همان اوايل كه در جلسات جامعه شركت مي‌كردم، به‌خصوص با دوستان موسس جامعه، هميشه اين بحث را داشتم كه فرض كنيم كه ما پيشرفت كرديم و پيروز شديم و حكومت شاه ساقط شد و قرار شد ما حكومت را اداره كنيم. چه كار مي‌خواهيم بكنيم؟ به اين سؤال بنده، جواب‌هاي مختلفي داده مي‌شد. بعضي‌ها‌ مي‌گفتند هنوز زود است كه ما از اين فكرها بكنيم و هنوز معلوم نيست اين حركت به جایي برسد. بعضي‌ها كه مؤثر هم بودند مي‌گفتند قانون اساسي ما قرآن است. ما مي‌خواهيم اين حكومت، ساقط شود و حكومتي براساس قرآن پايه‌ريزي كنيم. من عرض مي‌كردم اين فكر تفاسير زيادي را به همراه مي‌آورد. اينكه بايد قرآن را مبناي قانون اساسي قرار دهيم، حرف درستي است، اما چگونگي قانونگذاري و عمل به احكام را نمي‌توان به اين شكل كلي لحاظ كرد؛ ما بايد طرح دقيقي از حكومت اسلامي و اجراي قوانين آن داشته باشيم و اگر از حالا فكر نكنيم، ممكن است دير شود و اگر چنين شرايطي پيش بيايد، دچار خلاء ايدیولوژيك مي‌شويم، ولي متاسفانه در بين دوستان، كسي با اين فكر بنده موافق نبود؛ به همين دليل در آن تقسيم كاري كه انجام شد، بنده داوطلب شدم كه كارهاي تحقيقاتي و پژوهشي را انجام بدهم. آنهایي هم كه اصل فكر را قبول داشتند، مي‌گفتند حالا كارهاي لازم‌تري داريم و هنوز وقتش نرسيده كه به اين چيزها فكر كنيم، ولي من عقيده‌‌ام اين بود كه حتي در همان مرحله نخست هم بايد ايده روشني در باره‌ی حكومت اسلامي داشته باشيم و بدانيم كه مي‌خواهيم چه كار كنيم.

همان گونه كه عرض كردم، ساير دوستان عملاً روي خوشي به اين رويكرد نشان نمي‌دادند، ولي من همچنان درصدد بودم كه همراه و رفيقي پيدا و اين كارها را شخصا دنبال كنم، تا اينكه مرحوم آقاي دكتر بهشتي «رضوان الله‌ عليه» به فكر افتادند كه يك فعاليت علمي گروهي را در حوزه شكل بدهند. ايشان شايد در حدود 40، 50 نفر از فضلا كه برخي از آنها مراجع فعلي هستند و چند نفرشان شهيد شده‌اند، از جمله آقاي دكتر باهنر، آقاي دكتر مفتح، مرحوم حيدري نهاوندي كه در فاجعه 7 تير شهيد شد، را دعوت كردند تا با همفكري يكديگر، يك برنامه علمي را براي ترسيم وضعيت حوزه و تامين اهداف اسلامي و همچنين نقش روحانيت را طراحي كنند.

از بين ما 11 نفر هم افرادي در آن جلسه بودند كه آقايان هاشمي و قدوسي يادم هستند. آقاي خامنه‌اي در قم نبودند. آقاي بهشتي در آن جلسه پيشنهاد كردند كه اولين موضوع تحقيق را حكومت اسلامي قرار بدهيم و براي اينكه دستگاه حساس نشود و پيگير قضايا نباشد، نام تحقيق را مي‌گذاريم «بحث ولايت»، چون ولايت به معنایي كه امروز شناخته مي‌شود، آن روز مطرح و آشكار نبود و منظور از ولايت، ولايت اهل بيت(ع) بود. خود ايشان هم سرفصل‌هایي را براي اين بحث، تهيه كردند تا نهايتا بتوانيم شكل حكومت اسلامي را در اين زمان ترسيم كنيم. اين كار به صورت يك كار پژوهشي انجام گرفت و دبير آن جلسه هم بنده شدم. كار ادامه پيدا كرد و شايد بيش از ده هزار فيش در اين زمينه تهيه شده بود كه چندي بعد از قتل حسن‌علي منصور، آقاي بهشتي به پيشنهاد مرحوم آقاي ميلاني به آلمان رفتند و جلسه از رونق افتاد، ولي ما همچنان با چند تن از دوستانمان، در حد توان، كار را دنبال كرديم و چند عضو جديد هم به ما اضافه شدند. در اينجا بايد به عنوان توضيح عرض كنم كه ما چند نفر هم مباحثه وهمگي از شاگردان امام بوديم. بعد از رفتن امام از ايشان در باره‌ی نحوه‌ی ادامه‌ی فعاليت‌هاي علمي و درسي خودمان، كسب وظيفه كرديم و ايشان فرمودند مباحثه دسته‌جمعي بگذاريد. از چهره‌هاي آن جمع، آقاي محمدي گيلاني بودند و آقاي مظاهري كه الان در اصفهان هستند و آقاي يزدي و آقاي آسيد علي اكبر موسوي كه الان در دفتر مقام معظم رهبري هستند. از اين دوستان هم خواهش كرديم كه در تحقيق و تفحص درباره «بحث ولايت» مشاركت كنند.

مقدار زيادي فيش تهيه شده بود كه آقاي بهشتي از آلمان برگشتند. اقامت ايشان در آلمان تقريبا پنج سالي طول كشيد و پس از بازگشت تصميم گرفتند در تهران اقامت كنند. ايشان در تهران دفتري را تاسيس كردند و محصول كار دوستان را تحويل گرفتند و مسئوليت آن دفتر را به آقاي آسيد جعفر شبيري سپردند. ما هم فيش‌ها را تحويل داديم كه متاسفانه مدتي بعد، ساواك به آن دفتر حساس شد و كل فيش‌ها و پژوهش‌ها را برد و هيچ اثري از آنها نماند. بنابراين من كه مي‌خواستم در موضوع حكومت اسلامي تحقيق كنم، گمشده‌ام را در آقاي بهشتي يافتم و سعي كردم اين بحث را به شكل فردي و يا با كمك هم‌مباحثه‌هايمان دنبال كنم.

بنده به دلايل خاصي، از جمله تمايلات شخصي و هم به خاطر شرايط محيطي و ارتباط با اساتيد مختلف و نيز تجربه‌هاي گذشته، بسيار نسبت به مسایل فكري، حساس بودم و معتقد بودم هنگامي كه مي‌خواهيم فكر اسلامي را عرضه كنيم، اول بايد آن را تدوين و ابتدا به گروه‌هاي سياسي داخل كشور معرفي كنيم و سپس به دنيا بگویيم كه ما مي‌خواهيم اين كار را بكنيم؛ از اين رو اين فكر بايد يك فكر خالص اسلامي باشد.

غير از برخي از دوستان خودمان كه در اين تشكيلات بودند، اين كار با مخالفت‌هایي از گروه‌هاي سياسي ديگر مواجه شد كه بعضي از آنها مثل نهضت آزادي، گرايشات اسلامي هم داشتند و امتيازشان بر ساير گروه‌هاي جبهه ملي در همين نكته بود و با علمایي چون مرحوم آقاي طالقاني ارتباط داشتند. خود مرحوم آقاي مهندس بازرگان چه در كتاب‌هایي كه مي‌نوشت و چه از نظر احوال شخصي، اهل نماز و عبادت و مقيد به احكام شرع بود. از اينها گرفته تا طيف‌هاي ماركسيست و ماترياليست كه منكر همه چيز بودند، در مخالفت با شاه و استعمار مشاركت داشتند، اما لزوماً اسلامي و يا خالص نبودند. بعضي‌ها حتي ضد اسلام هم بودند؛ عده‌اي هم به نوعي اسلام التقاطي اعتقاد داشتند. در ميان آنها، اشخاصي كه واقعا اسلام‌شناس حقيقي باشند، وجود نداشتند و اگر اين گروه‌ها در گوشه و كنار با روحانيوني هم ارتباط داشتند، معمولا روحانيون كم اطلاعي بودند، از همان وقت هم احساس مي‌شد كه ممكن است در اينها انحرافات فكري پيش بيايد و بعضي از آنها هم به واسطه وجهه‌ سياسي و مقبوليتي كه در ميان بخشي از مردم پيدا مي‌كنند، در آينده خطرساز بشوند.

بنده اعتقاد داشتم حالا كه ما به خاطر اينكه اين گروه‌ها در حركت سياسي با ما همراه هستند، با آنها همراهي و گاهي تایيدشان مي‌كنيم و به آنها احترام مي‌گذاريم، باعث مي‌شود كه بعدها، اينها با موقعيت‌هایي كه به دست مي‌آورند، اشتباهاً يا خداي نكرده عمدا،‌ عليه اسلام فعاليت كنند، اين بود كه در ميان دوستان، من نسبت به اين موضوع حساسيت داشتم. در بين دوستاني كه خارج از اين 11 نفر بودند، فقط مرحوم آقاي مطهري و در مورد اهميت اصل بحث هم مرحوم آقاي بهشتي اين حساسيت را داشتند، ولي خود اين دو بزرگوار هم از لحاظ حساسيت نسبت به اين موضوع مهم، در يك طراز نبودند. مرحوم آقاي مطهري نسبت به اصالت فكر اسلامي حساسيت بيشتري داشتند و در بحث‌ها هم عكس‌العمل نشان مي‌دادند. مرحوم آقاي بهشتي مي‌گفتند در حال حاضر وقت طرح اين‌گونه مسایل نيست؛ ما بايد الان اصل حركت را به پيش ببريم و شاه را ساقط كنيم و بعداً راجع به اين جريانات بحث كنيم.

موضع‌گيري مرحوم علامه طباطبایي نسبت به اين گونه مباحث چه بود؟ اين سؤال را از اين جهت مي‌پرسم كه ايشان هم گاهي در باره‌ی پاره‌اي از تفسيرهاي علم‌زده يا التقاطي از مباني اسلامي، واكنش نشان مي‌دادند، نظير نقدي كه بر «نظريه‌ی خلقت انسان» دكتر سحابي يا ديدگاه‌هاي دكتر شريعتي داشتند.

ايشان در عرصه‌ی سياسي نقش‌ فعالي نداشتند و فقط گاهي بعضي از اعلاميه‌ها را امضا مي‌كردند، ولي جزو اشخاص محور در انقلاب نبودند. البته در حوزه مسایل فكري به ايشان مراجعه مي‌شد و ايشان به عنوان استاد حوزه اظهارنظر مي‌كردند. مرحوم آقاي مطهري با ايشان ارتباط نزديكي داشتند و مرحوم علامه طباطبایي هم براي ايشان احترام خاصي قایل بودند و طبعا وقتي مرحوم آقاي مطهري درباره مسئله‌اي اسلامي اظهارنظر مي‌كردند، اگر نظر مرحوم علامه طباطبایي پرسيده مي‌شد، ايشان هم تایيد مي‌كردند، ولي ايشان انگيزه‌اي براي همكاري يا مقابله با يك گروه سياسي را نداشتند.

عرض مي‌كردم كه كم‌كم اين اختلافات، خود را نشان دادند و همان ‌چيزهایي كه از آنها مي‌ترسيديم، واقع شدند. گروه‌ها و كساني هم به واسطه كم اطلاعي از مسایل و منابع اسلامي، اظهارنظرهاي نادرستي مي‌كردند. اينها شايد غرضي هم نداشتند، ولي مطالعات اسلامي‌شان عمق نداشت و كم و بيش تحت تاثير افكار و فلسفه‌هاي غربي بودند. كساني بودند كه اظهار علاقه به اسلام و اسلاميت مي‌كردند و كم و بيش آشنایي هم با مسایل اسلامي داشتند، ولي بيشتر تحت تاثير افكار ماركسيستي بودند. يكي دو گروه قبل از تشكيل مجاهدين بودند كه افكاري از اين دست داشتند: يكي گروه «جنبش مسلمانان مبارز» به رهبري دكتر پيمان بود و ديگر گروه «سوسياليست‌هاي خداپرست» محمد نخشب كه كم و بيش رگه‌هایي از التقاط در انديشه‌هاي آنان ديده مي‌شد، ما متوجه شديم كه اينها در بحث‌هاي جاري در دانشگاه‌ها و جاهاي ديگر، به شدت فعال هستند و رفته رفته اين‌گونه افكار، در ميان دانشگاهي‌ها طرفداران زيادي پيدا كرد.

سرانجام ما خودمان را در شرايطي ديديم كه يا بايد سكوت مي‌كرديم تا آنها افكار انحرافي‌شان را ترويج كنند و در جامعه گسترش بدهند و در مورد بعضي از آنها هم بايد به خاطر حركت‌هاي سياسي خوبشان، افكار ديني‌شان را هم مي‌پذيرفتيم، يعني عملاً پاي بعضي از انحرافات فكري و بدعت‌ها، امضا مي‌گذاشتيم. از يك طرف هم اگر مخالفت جدي با آنها مي‌شد، چون هدف، مبارزه با شاه بود، نوعي شكاف و انشقاق بين صفوف مبارزان به وجود مي‌آمد. روزگار سختي بر ما گذشت، چون جمع بين اين دو حقيقتا مشكل بود. شيوه‌اي كه بنده شخصا در پيش گرفتم طرح و نقد افكار در همان محدوده‌اي بود كه در اختيار داشتم، ولي البته اسم از كسي نمي‌بردم، چون ما با افكار كار داشتيم نه با افراد.

اين قبل از تشكيل سازمان مجاهدين بود؟

در همان اوايل تشكيل سازمان بود. حتي تشكيل گروه مجاهدين به گونه‌اي بود كه بسياري از خوبان حوزه را هم تحت تاثير قرار دارد.

حتي از آن جمع 11 نفري...

البته برخي از آنها تمايلاتي پيدا كردند، ولي نه اينكه طرفدار جدي باشند. ديدگاه افراد متمايل به اين شكل بود كه اينها دارند كارهاي مثبتي انجام مي‌دهند، ولو اشتباهاتي هم دارند. يادم هست در يك جلسه خصوصي، بين چند نفري كه در اين مصاحبه از آنها اسم بردم و نمي‌خواهم مشخص كنم، بر سر طرفداري از مجاهدين و مخالفت با آنها برخورد لفظي پيش آمد، تا جایي كه يكي از آنها بلند شد و از جلسه بيرون رفت! از طرف ديگر در ميان روحانيون و مبارزين زنداني هم اختلافاتي پيدا شد. بعضي از آنها بودند كه رسما با ماركسيست‌ها هم‌غذا مي‌شدند و با آنها معاشرت داشتند و آنها را مي‌پذيرفتند! بعضي‌ها هم بودند كه مانند ديگران با آنها هم‌غذا نمي‌شدند و در مسئله طهارت از آنها احتراز مي‌كردند.

اين عملكرد در بيرون از زندان هم واكنش‌هاي مختلفي را برانگيخت. كساني به خاطر حفظ وحدت در صفوف مبارزين و به قول يكي از آقايان كه حيات دارند، براي حفظ جبهه ضد امپرياليسم، معتقد بودند كه نبايد با آنها مخالفت كنيم و حتي شايد بي‌ميل نبودند كه در مسئله طهارت هم چندان مراعات احكام را نكنند. اين اختلافات ادامه داشت تا زماني كه حضرت امام اطلاعيه‌اي را در يك صفحه و نيم صادر كردند و در آن تصريح نمودند كه شما بايد حسابتان را از ماركسيست‌ها جدا كنيد. اين باعث شد كه جبهه طرفداران اسلام ناب تقويت شود، چون آنها، تفكر ما را با اين منطق مي‌كوبيدند كه وقتي شما با يك عده از مبارزين مخالفت مي‌كنيد، به‌طور غيرمستقيم داريد از شاه حمايت مي‌كنيد.

به هرحال بنده نسبت به اين رويكرد حساسيت داشتم، حالا فكر يا سليقه شخصي بود و يا عوامل فردي و اجتماعي ديگر در اين نگرش دخالت داشتند؟ چه عرض كنم، ولي بنده پيوسته به مقولات اعتقادي و مرزبندي‌هاي ديني بسيار حساس بوده‌ام و نمي‌توانستم بپذيرم كه ما به خاطر يك حركت سياسي بيایيم و اصل ارزش‌هاي اسلامي را وجه‌المصالحه قرار بدهيم. البته صاحبان اين حساسيت معمولاً در غربت قرار مي‌گرفتند. مثلاً وقتي مرحوم آقاي مطهري در سال 56 و در پي برخي از فضاسازي‌ها تصميم گرفت اعلاميه‌اي بدهد، به قدري در اين زمينه در ميان دوستان تنها بودند كه اعلاميه را با امضاي خود و مهندس بازرگان منتشر كردند، يعني ايشان در ميان علما حتي يك نفر را پيدا نكردند كه اعلاميه را امضا كند و ايشان با اين كار، عملا در ميان بسياري از مبارزين، منزوي شدند، به گونه‌اي كه وقتي براي معالجه مرحوم علامه طباطبایي به لندن رفتند، در ميان دوستان مبارز هيچ كس حاضر نشد ايشان را تا فرودگاه ببرد و از سوي دانشجويان نيز با سردي و بي‌مهري روبرو شدند.

اينها در آن زمان اختلافات فكري و به اصطلاح آن روز، ايدیولوژيك بود، اما در عمل، آثار بسيار بزرگي برجا گذاشت، مثلاً يكي از آثار آن، پيدايش خط سيد مهدي هاشمي بود. به‌جد بايد گفت محور اصلي پيدايش اين جريان، مسامحه در امور اسلامي بود. اين فرد به بعد سياسي نهضت، بسيار اهميت مي‌داد و مي‌گفت بايد در ايران و جهان حكومت اسلامي درست كنيم و در اين راه،‌ هدف، وسيله را توجيه مي‌كند. مسئله اعدام مرحوم شمس‌آبادي و ديگران به همين صورت توجيه مي‌‌شد.

اين جريان وجوه افتراق و اشتراكي با مجاهدين خلق داشت. جريان سيد مهدي هاشمي صبغه حوزوي‌تري داشت و اعضاي آن با بعضي از علما هم ارتباط نزديك داشتند. اينها از چه جنبه‌هایي با مجاهدين خلق تفاوت داشتند؟

در خاستگاه و پيدايش و شكل رشد آنها اختلافاتي وجود داشت. جريان سيد مهدي هاشمي زمينه‌هاي حوزوي داشت و با يكي از كساني كه در رتبه‌ی مراجع بود، ارتباط نزديك و فاميلي داشتند و از موقعيت ايشان به حد اعلي سوء‌استفاده مي‌كردند. آنها آن چنان بر ايشان اثر گذاشته بودند كه ايشان حرف هيچ كس را درباره اينها نمي‌پذيرفت و حتي تا آن اواخر كه حكم اعدام سيد مهدي هاشمي صادر شده بود، پرونده ايشان را برده بودند نزد آن آقا و پرسيده بودند: «شما در اين باره چه نظري داريد؟» ايشان گفته بودند: «اين مداركي كه در پرونده هست، از نظر من اعتباري ندارند، چون من سيد مهدي را بزرگش كرده‌ام و بيش از همه شما او را مي‌شناسم.» كسي كه در ميان شاگردان امام به عنوان قایم مقام ايشان معرفي شد، با اينها چنين ارتباط داشت و حامي سرسخت اينها بود و آنها هم از اين جايگاه، حداكثر استفاده را كردند. مجاهدين اصلا چنين امكاني برايشان فراهم نبود، بلكه برعكس، به‌خصوص پس از اعلام تغيير ايدیولوژي و جدا شدن گروه ماركسيست‌ها، ديگر در ميان متدينين جايگاهي نداشتند.

اوايل، سران اينها افرادي متدين و علاقمند به اسلام بودند، منتهي بينش اسلامي‌شان ضعيف بود، آنها در عمل، اهل نماز و عبادات و روضه و انفاق و حتي اهل تهجد و نماز شب بودند و با قرآن و نهج‌البلاغه، انس داشتند. اين گرايشات ماركسيستي مجاهدين بود كه باعث شد قرایت جديدي از اسلام را عرضه كنند، ولي جريان سيدمهدي هاشمي از بطن روحانيت بيرون آمده بود و لذا خطر آنها خيلي بيشتر بود، به‌خصوص در جامعه ديني آثار بسيار سویي گذاشتند، مضافا بر اينكه آثار آنها بر خارج از ايران هم سرايت كرد، از جمله اختلافاتي كه بين شيعيان افغانستان افتاد و همين طور ارتباطي كه با بعضي از كشورهاي عربي داشتند. به هرحال فتنه‌هاي بي‌شماري از همان اختلافاتي كه در آن زمان، جزیي تلقي مي‌شدند، پديد آمدند و آن ‌طوري كه دوستان ما كه در قوه قضایيه بودند، تحليل مي‌كردند، ‌تقريبا ريشه فكري همه گروه‌هاي انحرافي را در همان افكاري مي‌دانستند كه اول با مسامحه در بين متدينين ترويج شدند.

اينك نزديك به 4 دهه از پيدایي جريان دكتر شريعتي مي‌گزرد. در اين مدت، حاميان وي به‌طور مشخص ماهيتي سيّال داشته‌اند، اما مخالفان او همچنان بر مواضع خود پافشاري مي‌كنند. در حال حاضر بخش مهمي از حاميان او در دهه اول و دوم انقلاب نه تنها از وي عبور كرده‌اند، بلكه به تخطیه يا به تعبير خودشان به «بهداشتي‌كردن او»‌مشغولند. اينك به نظر مي‌رسد حساسيت‌ها در باره‌ی او به‌شدت فروكش كرده و زمان براي يك ارزيابي منطقي از كارنامه‌ی وي مهيا شده است. جناب‌عالي از منتقدان جدي و شاخص دكتر شريعتي در زمان حيات او بوديد، اما در باره‌ی‌زمينه‌ها و علل چالش با وي و همچنين خاطرات و حواشي اين مواجهه كمتر سخن گفته‌ايد. سؤال اينجاست كه حساسيت شما نسبت به دكتر شريعتي چگونه شكل گرفت و چرا به مرور زمان توسعه پيدا كرد؟‌

من از مقطعي كه با افكار ايشان آشنا شدم، تصور ابتدایي‌ام اين بود كه ايشان يك فرد علاقمند به اسلام است كه در خانواده‌اي مذهبي بزرگ شده است، مخصوصا اظهار علاقه‌اي كه نسبت به پيشوايان اسلام مثل اميرالمؤمنين(ع) مي‌كرد، اين تصور را در من به وجود آورد كه تنها مطالعات ايشان در مورد منابع اسلامي، ضعيف است و تعجب هم نمي‌كردم، چون ايشان از وقتي كه به سن رشد رسيده و در صدد پژوهش برآمده بود، به پاريس رفت و سال‌هاي زيادي در آنجا بود، ارتباطش هم با اشخاصي بود كه خودش آنها را «معبودهاي من» مي‌نامد و در عين حال، برخي از آنها خدا و اصل دين را قبول نداشتند، از جمله كساني مثل سارتر و يا افراد ديگري كه ضد اسلام بودند. مي‌دانيد كه ايشان سخت به آنها علاقمند بود.

در زمان شاه در ايران فعاليت اسلامي گسترده‌اي انجام نمي‌گرفت و اين نوع تلاش‌ها، سخت تحت كنترل دستگاه بودند، از اين رو امثال بنده توقع اين را نداشتيم كه ايشان بينش عميقي نسبت به اسلام داشته باشد و حدس مي‌زديم كه اين سخنان از كميِ مطالعات باشد. از آنجا كه ما حساسيت چنداني به يك شخص يا كتاب خاص نداشتيم، مي‌گفتيم از اين جور انحرافات، زياد است، اين هم يكي! در همان موقع حتي كساني هم كه به تدين شناخته شده بودند، برخي از حرف‌هاي انحرافي را مي‌زدند، از جمله مي‌بينيد كه مرحوم مهندس بازرگان در كتاب «راه طي شده» در مورد معاد و موضوعات ديگر، حرف‌هاي نامناسبي زده است و يا در باره‌ی نبوت و تاويل وتفسير آن به «نبوغ»، و مسایلي از اين دست كه همه‌ی اينها سؤال‌برانگيز بودند. البته كسان ديگري هم بودند، بنده ايشان را به عنوان نمونه عرض كردم.

دكتر شريعتي هم از اين قاعده،‌مستثني نبود، ما مي‌گفتيم ايشان دانشگاهي است و مطالعات اسلامي‌اش عمق ندارد و لذا گاهي اشتباه هم مي‌كند. انسان كه نمي‌تواند بنشيند و ببيند كه همه در حرف‌هايشان چه ايراداتي دارند و تك تك جواب بدهد. اما بعد از اينكه ايشان به حسينيه ارشاد رفت و جزو شخصيت‌هاي برجسته طيف مبارز شناخته شد، ما بيشتر احساس مسئوليت كرديم كه اگر اين صحبت‌ها در اثر كمبود اطلاعات است، مناسب است كه منابع بيشتري در اختيار ايشان گذاشته شود تا مطالعات بيشتري بكند و با انديشمندان و اسلام‌شناسان شاخص، ارتباطات بيشتري برقرار سازد و اشتباهاتش رفع شود.

من شخصا از مقطعي حساسيتم نسبت به ايشان زياد شد كه جزوه‌هاي سخنراني‌اش به نام دروس اسلام‌شناسي منتشر مي‌شدند و در هر جزوه‌اي يكي دو تا از سخنراني‌هاي ايشان در اين موضوع درج مي‌شد. آن‌وقت‌ها چاپ هم آسان نبود و اين جزوات پلي‌كپي و از طريق خود حسينيه ارشاد به‌طور نيمه رسمي منتشر مي‌شدند. انتشار آنها هم چندان علني نبود، چون حرف‌هاي ايشان در بعضي موارد ضد دستگاه بود.

بنده بعضي از اين جزوات را مطالعه كردم و ديدم در اينها اشكالات اساسي هست كه اگر بماند و به رسميت شناخته شود،‌ خطرات بسيار بزرگي را ايجاد خواهد كرد. ايشان بر نكات سؤال برانگيزي تاكيد مي‌كرد، از جمله اينكه اساسا نظر اسلام در باب حكومت، نظر دموكراسي است و لذا بعضي از وقايع تاريخي صدر اسلام، مخصوصا بعد از رحلت پيامبر اكرم(ص) را به اين صورت تفسير مي‌كند كه اينها روش‌هاي دموكراتيك بوده‌اند! وقتي هم مواجه مي‌شود با اعتقاد شيعه راجع به نصب اميرالمؤمنين‌(ع) و وصايت و ولايت، دست به توجيه مي‌زند تا به‌نوعي با نظريه دموكراسي سازگار شود و مي‌گويد در مورد اميرالمؤمنين(ع) مسئله نصب نبود، بلكه كانديداتوري بود! و در هر روش حكومتي دموكراتيك، هر شخصي مي‌تواند يك نفر را كانديدا كند، منتها اعتبارش به اين كانديداتوري نيست، بلكه اعتبارش به اين است كه مردم راي بدهند! پيغمبر(ص) هم به عنوان يك شخص، علي(ع) را كانديدا كرده، ولي مردم راي ندادند و نشد! و صحبت‌هایي از اين قبيل.

سبك ايشان هم به گونه‌اي بود كه حرف‌هايش را با طنزها و كنايه‌هاي نيشدار و در مواردي تعابيري زننده كه به خاطر بيان جذابش، مورد توجه شنونده قرار مي‌گرفت، توام مي‌كرد. مثلا ايشان در كتاب تشيع علوي و تشيع صفوي از خرافات رايج در دوره‌ی صفويه نام مي‌برد، از جمله آنكه مثلا جبریيل براي سيدالشهدا(ع) لالایي مي‌خواند و مي‌گفت: «ان في‌الجنه نهراً لبن لعلي و لزهرا، و حسين و حسن»، اين را مسخره مي‌كند و مي‌گويد بسيار چندش آور است كه در بهشت نهري از شير باشد، در حالي كه اين نص صريح قرآن است كه «وانهار من لبن...» يعني نه تنها يك نهر نيست كه نهرهاست. ايشان اين را مسخره مي‌كرد كه در واقع برمي‌گشت به مسخره كردن قرآن. اسمش بود كه دارد تشيع صفوي را مسخره مي‌كند، در حالي كه نص صريح قرآن را مسخره مي‌كرد! و نمونه‌هاي بسيار ديگري. ايشان اصل مسئله وحي، امامت و خاتميت را تخريب مي‌كرد. امروز اگر ملاحظه مي‌كنيد اين مقوله‌ها را تكذيب و تخريب مي‌كنند، ريشه‌اش را بايد در آن دوران جستجو كرد. ايشان بود كه اين باب را فتح كرد و افتخاراتش براي ايشان، ثبت است. كسي كه علنا در اين عصر، مسخره كردن اسلام و نصوص اسلامي و انكار قطعيات اسلام و تشيع را فتح باب كرد، ايشان بود. كس ديگري در كسوت يك انديشمند اسلامي، جریت نمي‌كرد اين حرف‌ها را بزند. ايشان به خاطر موقعيت و محبوبيتي كه در ميان جوان‌ها داشت، اين كار را كرد و ما هم در برابرش مسامحه ‌كرديم و اين مسامحه تا آن جایي ادامه پيدا كرد كه حتي كساني هم كه استاد اسلام‌شناسي حساب مي‌شدند و او حتي لياقت شاگردي آنها را هم نداشت، در مقابل اين جو نتوانستند حرفي بزنند و سكوت كردند و يا نهايتا ‌گفتند اشتباهي رخ داده، اما نبايد شخصيت او مخدوش شود. ريشه انحرافات امثال گروه فرقان، از همين افراد سرچشمه مي‌گيرد كه پرونده‌هاي اعترافات آنها موجود است.

من به عنوان مثال، يكي از مواردي را كه خودم از نزديك مشاهده كردم، عرض مي‌كنم. ما با يكي از شخصيت‌هاي حوزه ارتباط نزديك و تقريباً هر روز رفت و آمد داشتيم. ايشان دو سه تا پسر داشت كه بسيار بچه‌هاي دوست‌داشتني و مؤدبي بودند. آنها دبيرستاني و سنشان نزديك به هم بود. يادم مي‌آيد كه ايشان از بچه‌هايش بسيار تعريف مي‌كرد و مي‌گفت در نمازشان گريه مي‌كنند و اهل عبادتند و چنين و چنان، و حتي من كه پدرشان هستم، اين طور نيستم. چنين بچه‌هایي در اثر خواندن كتاب‌هاي اسلام‌شناسي و امثالهم، ماركسيست و بالاخره در جرياني، دو تن از آنها اعدام شدند. حقيقتا بچه‌هاي بسيار مؤدب و مؤمن و نمونه‌اي بودند كه من به تقواي آنها حسرت مي‌خوردم و اينها شدند ضد انقلاب! و رفتند در خانه‌هاي تيمي مجاهدين و بالاخره هم در نوجواني و جواني از بين رفتند. كم نبودند كساني كه تحت تاثير سخنان اين شخص و به خاطر گيرایي بيان او، به اين راه كشيده شدند و همه چيزشان را از دست دادند. اينها خطراتي بود كه ما احساس مي‌كرديم و دوستان مي‌گفتند: «مهم نيست، حالا يك اشتباهي كرده!‌ طوري نيست!».

علاوه بر اين، شرايط اجتماعي به گونه‌اي نبود كه ما بتوانيم با قاطعيت بگویيم به هر قيمتي كه هست بايد با اينها مبارزه كرد، چون به قول برخي از دوستان موجب اختلاف در صفوف مبارزين مي‌شد، لذا تنها راهي كه براي ما باقي ماند، اين بود كه در جلسات، حرف‌ها را نقد مي‌كرديم و به‌رغم اينكه كساني اصرار مي‌كردند كه نظرياتت را بنويس، در اين مورد هيچ چيزي ننوشتيم، فقط در سخنراني‌ها و بحث‌ها آراي ايشان را نقد مي‌كرديم، مطلقاهم نام نمي‌برديم. البته كساني كه اهل مطالعه بودند، مي‌فهميدند منظورمان كيست. بنده اوايل معتقد نبودم كه ايشان سوء‌نيت دارد و مي‌گفتم از روي كم‌اطلاعي است تا اينكه پيشنهاد شد كه با ايشان مذاكره و مناظره‌اي داشته باشيم. مرحوم آقاي شيخ غلامرضا دانش آشتياني كه در حزب جمهوري شهيد شد، از ابتدایي كه به قم آمد، از دوستان بنده بود و با ايشان رفاقت و رفت و آمد خانوادگي داشتيم. يادم هست يك شب، بعد از نماز كه از مدرسه فيضيه آمديم بيرون، ايشان بحث همين آقا را مطرح كرد كه: «نظر تو چيست؟» گفتم: «اجمالا ايشان دارد حرف‌هایي را مي‌زند كه خطرناك است.» گفت: «چه پيش‌بيني‌اي مي‌كني؟» گفت: «پيش‌بيني مي‌كنم كه حرف‌هايش خيلي رواج پيدا خواهد كرد.» گفت:‌ «چطور؟» گفتم: «براي اينكه زبان دانشجو و نسل جوان را مي‌داند،‌ ژستش جوان‌پسند است و جوان‌‌ها هم كه اطلاعات ديني عميق و كافي ندارند و نمي‌توانند تشخيص بدهند كه كجاي اين حرف‌ها درست و كجا غلط است، به‌خصوص كه بعضي از متدينين و حتي روحانيين هم از ايشان حمايت مي‌كنند.» آن روزها بعضي‌ها، حتي از علما، از قم بلند مي‌شدند و مي‌رفتند تهران پاي سخنراني ايشان! طلبه‌ها هم كه فراوان مي‌رفتند. به آقاي دانش گفتم: «به نظر من كارش مي‌گيرد.» پرسيد: «حالا چه بايد كرد؟» گفتم: «من كاري بلد نيستم. خيلي هنر بكنم، شبهات را مطرح مي‌كنم و جوابش را مي‌دهم.» گفت: «شما موافق نيستيد برويد و با ايشان يك بحثي بكنيد؟» شايد هم اول اين جور نگفت وگفت: «اگر ايشان حاضر شود با يك كسي بحث كند، به نظر شما چطور است؟» گفتم: «فكر نمي‌كنم ايشان حاضر شود با كسي بحث كند.» گفت: «حالا اگر حاضر شد، به نظر شما خوب است با چه كسي بحث كند؟»‌ گفتم: «اگر شخصيتي متوسط و معمولي باشد كه ايشان حاضر نيست با او بحث كند، چون خودش را در جايگاهي مي‌بيند كه براي آنها ارزش قایل نيست، مگر اينكه با شخصيت بزرگ و سرشناسي بحث كند كه اگر حرفي را پذيرفت، كسر شأن خودش نداند.» ايشان باز اصرار كرد كه: «مثلا كي؟» گفتم: «مثلا آقاي طباطبایي. واقعا اگر ايشان طالب حقيقت باشد، آقاي طباطبایي اهل منطق و ملايم است، ولي من باور نمي‌كنم كه حاضر شود.» گفت: «حقيقت اين است كه من با ايشان صحبت كرده و گفته‌ام كه شما اشتباهاتي داريد و حيف است كه اين‌طور باشد، چون منشاء اختلاف خواهد شد و ايشان هم گفته است من حاضرم در هرجا و با هركسي كه لازم باشد بيايم و صحبت كنم.» گفتم: «آقاي دانش! اين آدمي كه من مي‌شناسم، اهل آمدن به قم و صحبت كردن با يك عالم نيست.» گفت:‌ «آقا! به من قول داده.» من چه مي‌توانستم بگويم؟ از يك سو مرحوم آقاي دانش اصرار داشت كه ايشان قول داده، و از سوي ديگر از نظر من اين احتمال، يك درصدش هم منجز بود، چون واقعا اگر ايشان مي‌آمد و تحت تاثير گفت‌و‌گویي علمي قرار مي‌گرفت، جلوي مفاسد زيادي گرفته مي‌شد. گفت: «شما بيا برو پيش آقاي طباطبایي و ايشان را راضي كن كه او را بپذيرد و او بيايد قم و با هم بحث كنند.» گفتم: «چشم، ولي باور نمي‌كنم كه او حاضر شود.» خدا رحمتش كند. آقاي دانش آدم بسيار خوش‌نيتي بود و دنبال كار را مي‌گرفت. به هر حال ايشان خيلي اصرار كرد و ما بلند شديم و رفتيم خدمت آقاي طباطبایي‌(ره) و عرض كرديم: «آقا! ‌قضيه از اين قرار است.» ايشان آقاي دانش را مي‌شناختند. گفتم: «آقاي دانش چنين پيشنهادي كرده‌‌اند و شما اجازه بفرمایيد كه دكتر شريعتي بيايد خدمت شما.» مرحوم آقاي طباطبایي گفتند: «ايشان دست از حرف‌هايش برنخواهد داشت.» گفتم: «آقا!‌ اگر طوري باشد كه اقلا مفاسدش كمتر شود، باز هم يك قدم مثبتي است.» ايشان خيلي قاطعانه گفتند: «ايشان اگر بيايد و با من صحبت كند و بعد دست از حرف‌هايش بردارد، ديگر شريعتي نيست و اگر نخواهد دست بردارد، چه فايده‌اي دارد؟» بالاخره ما اصرار كرديم كه آقا استخاره كنيد. بنده خودم قرآن را به دستشان دادم كه اگر خوب آمد، ايشان را بپذيرند. ايشان هم با بزرگواري قرآن را گرفتند و آيه‌اي نزديك به مضمون نفرين قوم ثمود آمد!

ما ديگر جوابي نداشتيم. آمديم و با آقاي دانش قرار گذاشتيم كه نتيجه ملاقات را بگویيم. آقاي دانش وقتي نااميد شد، گفت: «خب! حالا با خود شما جلسه مي‌گذاريم.» گفتم: «آقاي دانش! ‌ايشان به قم نمي‌آيد.» گفت: «به من قول داده كه هرجا و با هر كسي بگویي مي‌آيم.» گفتم: «من كه مي‌دانم ايشان به قم نمي‌آيد. من مي‌آيم تهران. مي‌خواستم اتمام حجتي باشد و گفتم: «جاي ثالثي باشد، نه منزل ايشان باشد نه منزل ما. مي‌نشينيم و دوستانه صحبت مي‌كنيم.» گفت: «باشد! من با ايشان صحبت مي‌كنم، يك روز صبحانه بيایيد منزل ما.» در آن زمان آقاي دانش تازه از خيابان پيروزي رفته بودند قيطريه. قرار شد صبح روز تولد حضرت زهرا(س) كه عصر آن ايشان در حسينيه ارشاد سخنراني داشت، برويم منزل آقاي دانش و بحث كنيم.

يكي از دوستان ما هم كه از شاگردان مدرسه حقاني بود، متوجه شده بود كه چنين جلسه‌اي خواهد بود و خودش را رسانده بود به منزل مرحوم آقاي دانش! رفتيم و صبحانه خورديم و منتظر مانديم، اما كسي نيامد! آقاي دانش سعي كرد تلفني با ايشان تماس بگيرد و موفق نشد. سرانجام نزديكي‌هاي ظهر بود كه پس از جستجوي ايشان در جاهاي مختلف، بالاخره پيدايش كرديم و گفت: «من تب شديد دارم و نمي‌توانم از جايم بلند شوم!» البته عصر آن روز ايشان رفت حسينيه ارشاد و سه چهار ساعت! سخنراني كرد. من به مرحوم آقاي دانش گفتم: «من كه گفته بودم ايشان نمي‌آيد».

به هرحال ما تا اينجا هم قصد اينكه مبارزه بكنيم و در بيفتيم، نداشتيم و يادم هم نمي‌آيد كه در جلسه‌اي اسمي از ايشان برده باشم، ولي براي ابطال مطالبش سعي خودم را مي‌كردم و سكوت اختيار نمي‌كردم، بر مبناي همان منطقي كه آقاي مطهري در آن اعلاميه‌شان بيان كردند كه من سكوت نمي‌كنم كه مشمول اين آيه واقع نشوم كه: اولیك يلعنهم الله و يلعنهم اللاعنون. پيش‌بيني مي‌شد كه اين جريان منشاء فتنه‌هایي بشود و به احتمال قوي يكي از بزرگ‌ترين انگيزه‌هاي به شهادت رساندن آقاي مطهري، مخالفت ايشان با اين جريان بود.

با توجه به اينكه دعوت دكتر شريعتي توسط شهيد مطهري صورت گرفت و با توجه به آثار انديشه‌هایي كه توسط دكتر شريعتي در حسينيه ارشاد ترويج مي‌شد، شما هيچ گاه اعتراضي نكرديد كه چگونه بدون شناخت كافي و آزمون از دكتر شريعتي چنين امكاني در اختيارش قرار گرفت؟ چون مي‌دانيد كه نهايتاً خود ايشان هم قهر كردند و از حسينيه ارشاد بيرون آمدند.

من شخصا در اين مورد با مرحوم آقاي مطهري صحبت نكردم، ولي صحبت‌هایي با ايشان شده بود كه برايم نقل شد و مي‌دانستم كه مسئله چيست. مي‌دانيد كه پدر دكتر شريعتي شخصيت معروفي بود و در مشهد جلسات تفسير قرآن داشت و كتاب «تفسير نوين»‌ متعلق به ايشان است. ايشان با آقاي مطهري رابطه‌ی دوستانه‌اي داشت، البته غير از آن ارتباط خانوادگي و رفت و آمد، گويا يك نسبت سببي هم داشتند. آقاي مطهري مي‌ديد كه فرزند ايشان آدم باذوق و با استعدادي است و از سرمايه‌هاي خدادادي مثل بيان و هوش، برخوردار است. آقاي مطهري احتمال مي‌دادند كه اين انحرافات در اثر معاشرت‌هاي غلط با اساتيدي در پاريس براي ايشان پيش آمده باشد و دلشان مي‌خواست كه آرام آرام اشتباهات ايشان را برطرف و از توانایي‌هايشان هم استفاده كنند. عين همين جريان براي بنده نسبت به شخص ديگري بعدها اتفاق افتاد. بنده او را به مدرسه دعوت كردم كه تدريس كند. ايشان هم بيان و قلم و استعداد خوبي داشت. به هر حال مرحوم مطهري فكر مي‌كردند توانایي او در خدمت نشر اسلام قرار گيرد، بسيار باارزش خواهد بود و اگر بتوانند او را اصلاح كنند، هم به شخص او و هم به جامعه و هم به اسلام خدمت بزرگي كرده‌اند؛ لذا تصميم گرفتند با دعوت از او، اعتمادش را جلب كنند و به اين ترتيب در فكرش اثر بگذارند. دعوت كردن ايشان و حمايت از وي با اين انگيزه بود كه در محيطي صميمانه و سرشار از اعتماد، بحث و گفتگو پيش بيايد. بعد متوجه شدند كه اين كارها در ايشان اثري كه ندارد هيچ، عملا تاثير منفي دارد و ناچار شدند از حسينيه ارشاد جدا شوند كه با او در يك خط قرار نگيرند.

خوشبختانه ما در شرايط تاريخي‌اي قرار داريم كه جريانات مدعي روشنفكري به پايان فكري‌شان نزديك مي‌شوند، يعني آنچه را كه در ظرف سه دهه در لفافه مي‌گفتند، مدتي است بالصراحه بيان مي‌كنند و جوهره‌ی اصلي فكر آنها آشكار و ماهيتشان شفاف شده است. از جمله چهره‌هایي كه در آغاز مدتي مرتبط با جناب‌عالي و در در طول دو دهه، دركانون بحث و نقد بود، دكتر سروش است. اخيرا پس از اظهارنظرهایي كه ايشان در ارتباط با وحي و نبوت كرد و عملا كار را به آخر رساند و معما، حل و آسان شد، بحث‌هایي درباره آبشخور اصلي فكري وي مطرح شده است. عده‌اي او را ادامه دكتر شريعتي مي‌دانند، البته نه به اين معناكه هرچه او گفته و يا مي‌خواسته بگويد، اين دارد تكرار مي‌كند، بلكه به اين معنا كه راهي كه دكتر شريعتي آغاز كرد، عملا به اينجا منتهي شد. عده‌اي ديگر كه مخالف اين نظريه هستند، مي‌گويند هدف دكتر شريعتي، جذب جوان‌ها به معارف اسلام بوده، ولي دكتر سروش اساسا در راستاي بي‌اعتبار كردن گزاره‌هاي ديني تلاش مي‌كند.

جناب‌عالي از چهره‌هایي هستيد كه در مقطعي با دكتر سروش ارتباط داشتيد. اينك كه اين جريان فكري به گام‌هاي آخر خود رسيده، زمان مناسبي است كه در اين مورد اظهارنظري داشته باشيد كه آيا واقعا وي را ادامه دكتر شريعتي مي‌دانيد؟

اين تعبيرات كه: آيا اين ادامه اوست يا مستقل است؟ جهات اشتراك و افتراقشان چيست؟ آيا انگيزه‌هايشان از يك سنخ و يا متفاوت است و عواملي كه اساسا باعث اين نوع منش براي اينها شده چه بوده‌اند؟ بحث‌هاي زيادي را مي‌طلبد كه شايد بنده صلاحيت اظهارنظر درباره همه‌شان را نداشته باشم، مخصوصا بناي اظهار نظر در باره‌ی آنچه كه به نيت و عقيده اشخاص و ساختار رواني ‌انها مربوط مي‌شود، حدسي است و جنبه قطعي و علمي ندارد. آنچه كه من مي‌توانم بيان كنم اين است كه اين تيپ اشخاصي كه اشتباهاتي را مرتكب مي‌شوند و بر روي آنها پافشاري مي‌كنند، به‌طور كلي از ضعف‌هاي اخلاقي و شخصيتي در رنج هستند. البته هواهاي نفساني انسان، گوناگونند، ولي يكي از ويژگي‌هاي برجسته‌ی اين گونه افراد كه نقش تعيين‌كننده‌اي در رفتارشان دارد، نوعي غرور است، البته غرور به معناي فارسي‌آن، نه معناي عربي، يعني مغرور شدن به خود و باليدن به خود؛ خود را بيش از آنچه كه هست، پنداشتن و ديگران را تحقير كردن و به چيزي نگرفتن و اين ويژگي‌ها در كساني پيدا مي‌شوند كه ويژگي‌هاي شخصيتي و رواني خاصي داشته باشند و عواملي هم موجب مقبوليت اجتماعي آنها بشود.

شايد يكي از ويژگي‌هایي كه در امثال اينها مشترك است، يكي بهره هوشي بالا نسبت به اقرانشان است و ديگر، بيان خوب و گيرایي كه بر افراد اثر مي‌گذارد و ظواهري از اين قبيل. اينها چون به خودشان خيلي متكي هستند، اگر حتي به شكلي تصادفي، اختلاف نظري با اينها پيدا شود و هيچ غرضي هم در بين نباشد، سعي مي‌كنند طرف را كاملا بكوبند و له كنند، چون اساسا كسي را طرف مقايسه با خودشان نمي‌بينند. اينها براي اينكه موقعيت خود را در جامعه حفظ كنند، سعي دارند مخالفين خود را به هر قيمتي ملكوك و مخدوش و متهم به نفهمي و عقب‌افتادگي و از اين قبيل كنند.

در مورد شخصيت اول [دكتر شريعتي]، ايشان يك حساسيت خاصي نسبت به روحانيت داشت. در بحث‌هاي خودش هم هنگامي كه مي‌خواست مثال زشتي بزند و كسي را تحقير كند، مي‌گفت فلاني آخوند يا ملاست! يك وقت مثالي زده بود كه طلبه‌اي در مدرسه مروي زندگي مي‌كرد و براي استحمام، رفته بود به قم! از او پرسيدند: «چرا از تهران بلند مي‌شوي براي حمام مي‌روي‌ قم؟» او جواب داده بود: «براي اينكه حمام در قم ارزان‌تر است!» آن روزها براي حمام در قم 2 قران مي‌گرفتند و در تهران 5 قران. گفتند: «تو كه بايد 25 قران كريه بدهي بروي قم، 25 قران بدهي برگردي تهران، اين چه كاري است كه مي‌كني؟» گفته بود: «باشد! ولي قم حمامش ارزان‌تر است!» اين را تعريف مي‌كردند و ملت هم مي‌زدند زير خنده! به اين ترتيب آخوند را آدمي معرفي مي‌كرد كه تا اين حد هم محاسبه سرش نمي‌شود! حالا اينكه اين شيوه تفكر و سخن گفتن از كجا نشأت گرفته بود، بايد از كساني پرسيد كه با وي حشر و نشر داشته و از دوره نوجواني و جواني او خبر دارند و مي‌توانند سرچشمه‌هاي اين سخنان را بفهمند. در هرحال اين ويژگي‌ها در ميان اين تيپ شخصيت‌ها مشترك است. اين خصلت‌ها كه در ابتدا بسيار ساده هم هستند، به‌تدريج كار را به جایي مي‌رسانند كه فرد مي‌گويد: «انا ربكم الاعلي». ابتدا فرد، خود را از همكلاسي‌‌ها و همگنان خود بالاتر مي‌بيند و به‌تدريج به انا ربكم الاعلي مي‌رسد. در اين مسير، عوامل اجتماعي هم مساعدت مي‌كنند كه طرف، يخش بگيرد و طرفدار پيدا كند و به‌به و چه‌چه بشنود، بعدها هم در اثر كمك‌هاي مالي و حمايت‌هاي داخل و خارج و... كم‌كم به انسان يك جور حالت سُكر دست مي‌دهد و واقعا ديگر كار به جایي مي‌رسد كه عقلش كار نمي‌كند!

من درباره يكايك اينها نمي‌خواهم قضاوت قاطع و صريحي بكنم، چون از نوجواني‌شان با آنها ارتباط نداشته‌ام، ولي معمولا اين تيپ افراد، اين جهات اخلاقي مشترك را دارند. در باره‌ی شخص دوم[دكتر سروش]، آشنایي من با ايشان از آنجا شروع شد كه گروهي از دانشجويان ايراني كه در لندن و امريكا درس مي‌خواندند و طرفدار مبارزه و ضد دستگاه بودند، احساس كرده بودند خوب است در زمينه مسایل فكري و فلسفي و اعتقادي، مباحثي داشته باشند. تابستاني بود كه از ما دعوت كردند به لندن برويم و براي اينها بحث‌هایي داشته باشيم.

چه سالي؟

دقيقا يادم نيست. قطعا از سال 50، 52 به بعد بود. بنده تاريخ خيلي خوب به يادم نمي‌ماند. به هرحال كساني هم كه ما را دعوت كردند، آدم‌هاي ناشناخته‌اي نيستند، ‌يكي آقاي دكتر خرازي است كه چند سالي وزير امور خارجه بود، يكي آقاي دكتر بانكي است كه در اوايل انقلاب با‌ آقاي بهزاد نبوي در صنايع سنگين كار مي‌كرد. يكي آقاي سعيد زيباكلام، برادر آقاي صادق زيباكلام است كه استاد فلسفه است، يكي آقاي سعيد بهمن پور بود كه الان در لندن و معمم هستند. يكي هم همين آقا بود. اينها از ما خواستند كه يك سال تابستان برويم لندن و در محفل آنان بحث‌هاي فلسفي داشته باشيم. آشنایي نزديك ما از همان جا شروع شد. آن وقت‌ها ايشان جلساتي براي دانشجويان داشت و افكار دكتر شريعتي را نقد مي‌كرد و همان وقت هم دو تا كتاب نوشت كه در ايران چاپ شد. با آقاي دكترحداد عادل هم خيلي دوست بود و ايشان اين كتاب‌ها را براي او چاپ كرد. يكي از اين كتاب‌ها، «تضاد ديالكتيكي» و ديگري «دانش و ارزش» است. اگر شما متن اين كتاب دانش و ارزش را مطالعه كنيد، مي‌توانيد از تعبيراتي كه در مورد برخي از بزرگان به كار برده، به منش ايشان پي ببريد. مثلا در جایي حرفي را از آقاي طباطبایي نقل و به اصطلاح نقد كرده است. به نظرم تعبيرش اين است كه: «سيد محمد حسين طباطبایي در كتاب اصول فلسفه آورده است.» سيد محمد حسين!

نوعي كيش شخصيت...

دقيقا! او دانشجویي بود كه در اينجا از دانشگاه شيراز، ليسانس شيمي گرفت و رفت به انگلستان و چند مرتبه هم رفت و آمد و سرانجام هم موفق نشد تا در آنجا بود، تِزش را بگذراند و دفاع كند. اين فرد در زماني كه دانشجوي فوق ليسانس در لندن بود، درباره شخصيتي مثل آقاي طباطبایي مي‌نوشت: سيد محمد حسين طباطبایي! در فلان كتاب اين گونه نوشته است و اين هم اشكالات بحث اوست! از همين جا انسان مي‌فهمد كه او، چه در درون دارد. نقدي هم كه بر دكتر شريعتي داشت، نه به دليل اين بود كه واقعا يك كار علمي دقيق صورت بگيرد، بلكه به اين دليل بود كه شريعتي در ايران شهرتي پيدا كرده بود و او مي‌خواست خودش را فوق او قرار دهد! به هر حال ما در جريان آن سفر، بحث هایي را مطرح كرديم كه حاصلش به نام «چكيده‌اي از چند بحث فلسفي» چاپ شد. غير از طرح بحث‌هاي فلسفي، در حاشيه، گفت‌وگوهایي هم به عنوان سؤال و جواب داشتيم كه بعضي از آنها هم به دكتر شريعتي مربوط مي‌شد؛ دريافتي كه از انگيزه‌ی ايشان در نقد افكار دكتر شريعتي نقل كردم تا حدي معلول اين گفت‌و‌گوهاي حاشيه‌اي است. ضمنا ايشان در آنجا پلي‌كپي كتابي را به من نشان داد كه به قول ايشان يك دانشجوي بااستعداد ايراني كه ظاهرا در آلمان و در دانشگاه معروفي تحصيل مي‌كرد، نوشته بود. اين كتاب خميرمايه همه اين بحث‌هاي انحرافي است كه امروز درباره عصمت و خطاپذيري وحي و قرآن و محدوديت رسالت اسلام و قرایت‌هاي مختلف... مطرح شده‌اند. اين بحث‌ها در آن مقطع به عنوان بحث‌هاي رايج و بازاري، مطرح نبودند، ولي همه اينها به‌نحوي در اين كتاب گنجانده شده بودند و ايشان مي‌گفت كه نويسنده اين كتاب در ايران طلبه بوده و در دو دانشگاه شاگرد اول شده و بعد او را به خارج فرستاده‌اند و در آلمان درس خوانده و حاصل كارش اين است.

چه كسي بود؟

من دقيقا نپرسيدم، ولي گويا اسمش حایري و اهل سمنان بود.

همان كسي كه الان در خارج كشور است و گاهي در رسانه‌هاي فارسي زبان صحبت مي‌كند؟

چنين چيزي در ذهنم هست. به حافظه‌ام اعتماد زيادي ندارم. توي ذهنم چنين چيزي هست كه نويسنده آن كتاب طلبه‌اي بود به نام حایري و اهل سمنان و در ايران، همزمان در دو تا دانشگاه شاگرد اول شده بود. اين كتاب را نوشته بود و اين آقا هم به عنوان يك اثر ارزشمند، آن را به ما نشان داد. از جمله مطالبي كه در آن كتاب بود و به يادم مانده، يكي اين است كه از لحن قرآن چنين بر مي‌آيد كه اين كتاب فقط براي عرب‌ها و براي همان زمان نوشته شده. مثلا قرآن اين‌آيه را دارد كه «جنات من تحت‌‌الانهار...» اين تعبير براي عرب‌هایي جاذبه دارد كه در بيابان‌هاي خشك زندگي مي‌كنند. مردمي كه محيط زندگي‌شان پر از دار و درخت و نهرهاي پر اب و زيباست، اين چيزها برايشان جاذبه‌اي ندارد. اگر بخواهيم براي اينها جایي را تعريف كنيم كه جاذبه داشته باشد، بايد بگویيم يك جاي آفتابگير و گرم! پس پيداست كه اين قرآن براي عرب‌هاي سرزمين‌هاي خشك نازل شده و براي زمان خاصي بوده و هيچ دليلي ندارد كه ما در اين قرن از آنها پيروي و استفاده كنيم.

از اين جور مطالب، فراوان در آن جزوه بود. احتمالا نويسنده، مطالبي را كه در باره انجيل توسط مسيحيان نوشته شده بود، مطالعه كرده و عينا به قرآن تعميم داده بود. اين اولين بار بود كه چنين مطالبي، دست كم به زبان فارسي، نوشته مي‌شد. من نمي‌دانم آن كتاب چاپ شد يا نه، چون آنچه كه من ديدم يك نسخه پلي‌كپي شده بود. در آن زمان حس مي‌كردم اين آقا، ولو اينكه اظهار نمي‌كرد، خودش هم تحت تاثير چنين افكاري بود. اصلا آوردن چنين كتابي و نشان دادن آن به من و ارتباطش با آن شخص، يك زنگ خطر بود. من در همان فرصت كوتاهي كه در اختيار داشتم، مقداري در باره اينها بحث كردم، ولي غرور ايشان نمي‌گذاشت كه در مطالب ما بررسي عالمانه كند. به نظر او حرف‌هاي بنده حرف‌هایي بودند كه آخوندها هميشه مي‌زنند و حرف‌هاي تازه‌اي نبودند، اما مطالب آن كتاب،‌ تازه بودند! آنچه كه درباره شخصيت و نيت و هدف ايشان مي‌توان گفت چيزهایي است كه من در اين حد و به شكل ضمني دريافت كرده‌ام و در همين حد هم مي‌توانم اظهارنظر كنم. البته بعدها نشانه‌هاي تقويت‌كننده‌اي بر ادامه‌ی اين رويكرد از سوي ايشان پيش آمد و الان هم كه ديگر چيزي مخفي نمانده است.

منظورتان از نشانه‌هاي تقويت‌كننده كدام است؟

تشويق‌هایي كه از كشورهاي مختلف مي‌شد، اظهار محبت‌هایي كه به صورت كمك‌هاي نقدي يا جوايز يا چيزهاي ديگر به ايشان مي‌شد، اين جريان را تقويت مي‌كرد. اين امتيازات، مخصوصا براي كسي كه در اوايل، زندگي سختي داشته، خارج رفتنش با كمك بعضي از افراد بوده، بعد ناگهان چنين كمك‌هاي درشتي دريافت مي‌كند، مي‌تواند اثر مهمي در رفتار انسان داشته باشد. البته مسایل خانوادگي هم هست كه بنده تمايلي ندارم درباره آنها صحبتي بكنم.

جنابعالي اشاره كرديد كه در رويكردتان نسبت به مسئله التقاط عملا در ميان اعضاي «جامعه مدرسين»، تنها بوديد و تنها شريكي كه به لحاظ حسي و عملي داشتيد، مرحوم شهيد مطهري در تهران بودند.

البته اين تعبير را جالب نمي‌دانم و نمي‌پسندم. من شاگرد ايشان هم حساب نمي شدم. ما فقط دغدغه مشترك داشتيم، وگرنه ايشان استاد بودند و بزرگ و ما يك طلبه ساده حساب مي‌شديم...

برخي اين تفاوت رويكرد شما را در مواجهه با بعضي از جريانات فكري كه از مقعطي بسيار آشكار شد، به مفهوم بريدن از اصل مبارزه و مواجهه با رژيم مي‌دانند و اين نزاع كماكان و همچنان بين كساني كه به شما علاقمند هستند و كساني كه منتقد شما هستند، ادامه دارد. آيا واقعا مي‌توان اين رويكرد را پشت كردن به مبارزه تلقي كرد و يا اينكه اساسا بايد گفت ميدان مبارزه واقعي در اينجاست و اگر در اين مبارزه موفق نباشيم، مبارزه سياسي نيز به خطا خواهد رفت؟

اين سؤال شما دو پاسخ دارد. يكي پاسخ به كساني است كه آن اتهامات را مي‌زنند كه اين رويكرد، بريدن از مبارزه و پشت كردن به آن است و يا اظهار اينكه اساسا چنين فردي از ابتدا مبارز نبوده!‌ پاسخ ديگر به همان پرسشي است كه شما مطرح كرديد كه آيا اگر مبارزه، اسلامي و بر اساس تفكر اسلامي باشد، پس كسي كه در خط چنين مبارزه‌اي است، نبايد سعي خود را بيشتر مصروف اين امر كند كه مفاهيم و ارزش‌هاي اسلامي سالم بمانند؟ اجمالاً بايد عرض كنم اسلام بودن اسلام به عقايد و ارزش‌هاي آن است و اگر چنين نباشد، پس اسلام چيست؟ ما دفاع از جوهره‌ی اسلام مي‌كنيم، نه از نام و شكل آن. دفاع از اسلام يعني دفاع از فكر اسلامي، اعتقادات اسلامي، ارزش‌هاي اسلامي، فرهنگ اسلامي و اگر كساني به نام دفاع از اسلام، ارزش‌هاي اسلامي را تغيير بدهند و تحريف كنند، اين در واقع جنگ با اسلام است.

آنچه كه واقع شده اين است كه كساني به دليل جهل يا غفلت يا هر دليل ديگري، مبارزه با نظام ضد اسلامي را دفاع از اسلام تلقي مي‌كردند. همه كساني كه با دستگاه شاه مبارزه مي‌كردند،‌ هدفشان دفاع از اسلام نبود و در ميان آنها ماركسيست‌ها هم بودند كه اساساً نه تنها به اسلام اعتقادي نداشتند، بلكه دشمن دو آتشه اسلام هم بودند. اينها در مبارزه شركت داشتند و بعضي از آنها به زندان رفتند، شكنجه و حتي اعدام شدند. هيچ كس انكار نمي‌كند كه اينها در مبارزه شركت داشته‌اند، اما ماركسيست بودند؛ پس صرف مبارزه، معنايش دفاع از اسلام نيست. مبارزه‌اي دفاع از اسلام است كه بر اساس فكر اسلامي باشد و بدترين حمله به اسلام، حمله به افكار اسلامي است، چون جوهره‌ی اسلام، همين افكار و ارزش‌هاست.

بنابراين اگر بخواهيم دشمنان اسلام را دسته‌بندي كنيم، لااقل دو دسته كلي وجود دارند: يك دسته كساني هستند كه مبارزه فيزيكي مي‌كنند، مي‌زنند، مي‌بندند و مي‌كشند؛ ولي خطرناك‌تر از آنها كساني هستند كه با اسلام مبارزه فكري مي‌كنند و مي‌خواهند ماهيت و محتواي اسلام را تغيير بدهند، نظير كاري كه امثال آخوندوف در صدر مشروطيت كردند و اشباهشان هم دارند در اين زمان انجام مي‌دهند. دشمنان اصلي اسلام اينها هستند. ان‌المنافقين في‌الدرك اسفل. ‌وقتي فكر اسلامي عوض شد، چه دفاعي از اسلام مي‌ماند؟‌مبارزه با كفر و مبارزه با طاغوت، شرط اولش اين است كه ارزش‌ها و افكار اسلامي، سالم بمانند و اگر اينها در خطر باشند، تلاش براي برقراري حكومت اسلامي معنا ندارد. ما بايد قبل از هر چيزي با دشمنان فكر اسلامي مبارزه كنيم.

بعد از پيروزي انقلاب، بسياري از گروه‌هایي كه شما از لحاظ فكري با آنها چالش داشتيد، ماهيت واقعي خود را بروز دادند. بخشي از آنها كه رسما دست به اسلحه بردند و صابونشان به جامه برخي از اعضاي آن هیئت11نفره هم خورد. عده‌اي هم كه جریت بخش اول را نداشتند، دست‌كم رويكرد نظري خود را نشان دادند. جناب‌عالي از گواهي كساني كه پس از پيروزي انقلاب به صحت حساسيت شما در آن سال‌ها نسبت به ماهيت حقيقي اين گروه‌ها پي بردند، چه خاطراتي داريد؟

نمي‌دانم اين سخن تا چه پايه براي شما پذيرفتني باشد كه بنده هيچ وقت در صدد آن نبوده‌ام كه حرفي يا فكري را به دليل آنكه حرف و فكر من است، به كرسي بنشانم و يا كسي را به خاطر اينكه حرفي برخلاف حرف من زده، بكوبم و با او مخالفت كنم. هرگز هم در صدد نبوده‌ام كه از كساني مچ‌گيري كنم و بگويم: «آقا! حالا ديديد كه من درست مي‌گفتم.» يادم نمي‌آيد كه چنين تلاشي كرده باشم و هر نسبتي هم كه به ما دادند، به جريانات طبيعي عالم واگذار كرديم كه به‌تدريج عملا ثابت شود كه چه كسي درست مي‌گفته و چه كسي اشتباه كرده، وگرنه درصدد نبوديم كه بگویيم حقيقت همان است كه ما مي‌گفتيم.

بنده در اينجا داستاني را صرفا به عنوان يك خاطره تاريخي نقل مي‌كنم و در باره‌ی آن تبيين و تفسيري نمي‌كنم. بعد از پيروزي انقلاب، حوادثي اتفاق افتاد كه نهايتاً در سال 60، به رياست جمهوري مقام معظم رهبري منجر شد. در اين فاصله چنان حوادث بزرگ و مكرري پيش آمده بود كه حقيقتا فرصتي براي بازبيني رويدادهاي گذشته باقي نمانده بود يا دست كم براي بنده فرصتي پيش نيامد. در اولين ملاقاتي كه بنده در آن مقطع با مقام معظم رهبري داشتم، ايشان فرمودند: «آن آقایي كه يك وقتي از اينها حمايت و حتي به آنها كمك مالي مي‌كرد، حالا به اشتباه خودش پي برده و در صدد جبران برآمده.» گويا اين ديدار، ملاقاتي را كه قبل از انقلاب با ايشان و با آن شخص داشتيم، تداعي كرد. در آن دوران، آن شخص، مرا بسيار تشويق مي‌كرد كه با مجاهدين همكاري كنم و من مي‌گفتم: «من اينها را نمي‌شناسم و تا كسي را نشناسم، زير علم او نمي‌روم.» آقا هم ناظر مذاكره ما بودند و فقط سكوت كردند. ايشان فرمودند ايشان درصدد جبران برآمده، شايد اين خاطره را بتوان مصداق سؤالي كه پرسيديد تلقي كرد.

امروز پس از گذشت 4 دهه از زماني كه جناب‌عالي در برابر جريانات الحادي و التقاطي موضع‌گيري كرديد، شاهديم كه همان صف‌بندي‌ها وجود دارند و حتي از جهاتي، شرايط بسيار خطيرتر هم شده است. شما به عنوان چهره‌اي كه در اين مدت در عرصه‌ی اين مصاف، فعال بوده‌ايد، شيوه‌ی صحيح رويارویي با آنان را چگونه مي‌بينيد؟ بد نيست بين آن صف‌آرایي‌ها و صف‌آرایي‌هاي امروز هم مقايسه‌اي داشته باشيد.

مايلم بر اين نكته تاكيد كنم كه مسئله صف‌آرایي حق و باطل، با الهام گرفتن از تعبيرات قرآني، امري پايان ناپذير است و اين روند ادامه خواهد داشت تا طبق اعتقاد ما شيعيان، صاحب‌الامر (عج) به اين درگيري‌هاي فيزيكي خاتمه بدهند و از نظر فكري و عملي، حق صريح و مبين، به كرسي بنشيند. قبل از آن جريان، برحسب قراین جامعه‌شناختي و يا ديني نبايد چنين تصور كنيم كه بساط مبارزه حق و باطل برچيده شود و يا باطل كاملا كمرنگ و حق، كاملاً آشكار شود. از سنت‌هایي كه در قرآن روي آن تاكيد شده است، اين است كه ما هميشه در برابر گرايش حق و انبياء، يك خط انحرافي را خواهيم داشت. با شواهد تاريخي و بيانات قرآني، براي شخص بنده چيز عجيبي نيست كه اين درگيري‌هاي فكري و اختلافات در عالم وجود داشته باشند. آنچه مهم است اين است كه بفهميم وظيفه ما چيست و خدا از ما چه مي‌خواهد. نكته دوم اينكه اين اختلافات فكري تا آنجایي كه واقعا مربوط به فكر و فهم مي‌شوند، با ابزار نظامي يا هيچ ابزار ديگري قابل حل نيستند، بلكه فقط با ابزار فكري قابل حل هستند، آن هم براي كساني كه واقعا بخواهند حقيقت را بفهمند، والا با آنهایي كه از اول جواب مسئله را براي خودشان تعيين كرده‌اند، بحث كردن فايده ندارد. قرآن به اشكال مختلف بر اين نكته تاكيد دارد: «ان الذين كفروا سواء عليهم انذرتهم ام لم تنذرهم لا يومنون»(1)«وجعلنا من بين ايديهم سدّا و من خلفهم سدّا فاغشيناهم فهم لايبصرون »(2)«ختم‌الله علي قلوبهم و علي سمعهم و علي ابصارهم غشاوه و لهم عذاب عظيم»(3)

تعابير قرآن در اين زمينه الي ماشاء‌الله است و اين معنا به ما كه به حقانيت قرآن معتقد هستيم، مي‌فهماند كه در ميان انسان‌ها كساني هستند كه با حق، عناد دارند و اساساً بنا ندارند به حرف حق گوش بدهند. تا آنجایي كه ما از تاريخ سراغ داريم، هميشه چنين كساني بوده‌اند، الان هم هستند و پيش‌بيني مي‌شود كه در آينده هم باشند تا زماني كه عرض كردم. با توجه به اين مقدمه‌ها، آنچه كه بايد براي ما مهم باشد اين است كه خدا از ما چه مي‌خواهد، مایي كه خداوند بر ما منت گذاشته و دين حق را به ما شناسانده و در اين عصر به وجود امثال امام بر ما منت گذاشته، وظيفه‌مان چيست؟

با توجه به مقدماتي كه عرض كردم، بنده مهم‌ترين وظيفه امثال خودم را فعاليت فرهنگي مي‌دانم و فعاليت‌هاي ديگر از نگاه من، جنبه ثانوي دارند. در زمينه بيان حق و مبارزه با باطل، بايد هر‌آنچه كه از دستمان برمي‌آيد، انجام بدهيم و حق را بيان و دلايل متقني را در نشان دادن آن ارایه كنيم تا هر كس كه مي‌خواهد بفهمد، بفهمد. مصداق حق هم از نظر ما اسلام و بزرگ‌ترين منبع آن، قرآن است؛ بنابراين در اين زمان بايد سعي كنيم حقيقت اسلام را به بهترين‌ وجه و با تمام ابعادش و با آنچه كه هست، بدون هيچ ملاحظه‌ و مصلحت‌انديشي، بيان كنيم، مخصوصا آن حقايقي را كه صريح قرآن است. آيات قرآن را كه نمي‌شود عوض كرد. قرآن اين است، ما بايد حقايق اسلام را، مخصوصا آنچه در باره‌ی آن دليل قطعي از خود قرآن داريم، بيان و از آن دفاع كنيم و شبهات آن را پاسخ بدهيم. اين كار طبعا از كساني بر مي‌آيد كه در اين مسایل، تخصص داشته باشند و قرآن و در كل، اسلام را بهتر از ديگران بشناسند، به منابع اسلام بيش از ديگران احاطه داشته باشند، از بزرگان، برداشت از اين منابع را ياد گرفته باشند و به تعبير كلي‌تر، روحاني باشند. همين اساتيد دانشگاه كه خداوند خوبان آنها را حفظ‌كند، چه درگذشته نزديك و چه حالا، هرچه از اسلام آموخته‌اند، از علما و كتاب‌هاي علمي آنها بوده است؛ بنابراين نقطه اصلي اتكاء ما بايد روحانيت و حوزه باشند. ما بايد عالم صالح و كارآمد تربيت كنيم كه اسلام را بشناسد و در عين حال به مسایل روز آشنا باشد و كارآیي داشته باشد.

بنده از وقتي كه خودم را شناختم و توانستم فعاليت اجتماعي داشته باشم، محور كارهايم را همين قرار داده‌ام و مسایل ديگر، همه برايم جنبه ثانوي داشته‌اند. امروز هم عقيده‌ام اين است كه در برابر همه خطوط انحرافي، بايد در معرفي اسلام واقعي و مذهب تشيع فعاليت مثبت داشته باشم و محور اصلي كارمان هم بايد تربيت عالم كارآمد باشد. البته در حاشيه و شعاع اين كار، طبعا شبهات مخالفين هم مطرح مي‌شوند كه بايد به آنها پاسخ داد، اما هدف اصلي ما بايد اين باشد كه خود اسلام را معرفي كنيم، تشيع را معرفي كنيم، ولايت فقيه را به عنوان يك فلسفه حكومتي و سياسي مطرح سازيم و براي پرسش‌هایي كه در اين زمينه مطرح مي‌شوند، پاسخ كافي ارایه كنيم.

اما اينكه انسان در برابر گروهي موضع‌گيري و حرف‌هاي آنها را نقد كند، من اين كار را اصيل نمي‌دانم، يعني درحدي است كه در شعاع آن فعاليت مثبت جاي خود را پيدا مي‌كند. به عقيده بنده، چه در مورد اصل معرفي اسلام در عالم در مقابل اديان ديگر، چه در مورد معرفي تشيع در مقابل ساير مذاهب و چه در معرفي خط امام در مقابل ساير خطوط، بايد فعاليت اثباتي گسترده‌اي صورت بگيرد. بنده از وقتي كه خودم را شناخته‌ام تا كنون، هميشه همين مشي را داشته‌ام و اگر باز هم حياتي باشد، بر همين منوال خواهم بود.

از لطف و مرحمت شما نهايت تشكر راداريم و با اينكه سؤالات ديگري هم مطرح هستند، به دليل طولاني بودن گفتگو، ضمن عرض تشكر از عنايت جناب‌عالي و آرزوي طول عمر و سلامتي براي شما، به اين گفت‌وگو خاتمه مي‌دهيم.

ان‌شاءالله شما هم در دفاع از اسلام پيروز و در سايه توجهات و عنايات خاص ولي عصر ارواحناه فداه باشيد.

منبع و منبع

نوشته شده توسط محمد در 9:21 |  لینک ثابت   • 

شنبه چهارم مهر 1388

سخنان انتقادي علم‌الهدي و خزعلي درباره هاشمي در خبرگان

سانسور سخنان انتقادي علم‌الهدي و خزعلي درباره هاشمي در خبرگان

ششمين اجلاس خبرگان در تهران امروز در حالي گشايش يافت كه خبرنگاران تنها در زمان سخنراني هاشمي رفسنجاني اجازه حضور در اجلاس را يافتند و براي پوشش نطق ساير ناطقان مجبور شدند از خبر ارسالي سانسور شده در رسانه‌هاي خود استفاده كنند.

در اين زمينه يك منبع آگاه به خبرنگار ما گفت: آيت‌الله علم‌الهدي و آيت‌الله خزعلي در نطق‌هاي خود انتقاداتي را متوجه هاشمي رفسنجاني و رفتار وي به‌ويژه در دوره انتخابات و پس از آن مطرح كرده‌اند اما نه تنها اثري از اين انتقادها در خبر ارسال شده به رسانه‌ها وجود ندارد، بلكه مفهوم آن نيز دچار تحريف شده است.

در بخشي از خبر ارسالي آمده است: «حجت الاسلام و المسلمين علم الهدي سومين ناطق قبل از دستور بود که با شرح حال تحليلي حوادث زمان حکومت علي(ع) و مکرهاي معاويه براي فريب مردم و رويگرداني از امام بر حق و ترويج آن تفکر تا زمان حکومت نامشروع يزيد و قيام امام حسين (ع) گفت: شايد سکوت برخي از بزرگان اسلام در اشاعه تفکرات غلط بين مردم بي تاثير نباشد.

وي با بيان ويژگي هاي آيت الله خامنه اي در رهبري 20 ساله نظام و همچنين سوابق هاشمي رفسنجاني گفت: جامعه اسلامي ما خاطرات مجاهدت ها و همبستگي هاي اين دو يار امام را فراموش نمي کند.»

اين منبع آگاه ادامه داد: آيت‌الله علم‌الهدي در ادامه نطق خود با اشاره به سابقه هاشمی رفسنجانی در جریان مبارزات انقلاب و پس از انقلاب و همچنین حضور وی در جمع اولین بیعت کنندگان با رهبر انقلاب در سال1368، سکوت وی در قبال هتاكي‌هاي بی سابقه اخير عليه رهبري انقلاب را رفتاری متناقض با پیشگامی بیست سال پیش او در بیعت با رهبر انقلاب دانسته و خطاب به وی گفت: «چرا پس از بیست سال، در برابر این هتاکی های بی سابقه  و آتش فتنه ای که از خیمه برخی اطرافیان شما به پا شده است، ساکت نشسته اید؟»

امام جمعه مشهد مقدس در ادامه با اشاره به این تناقض رفتار هاشمی رفسنجانی، با سوابق گذشته وی ادامه داد:« در باره این تناقض رفتار شما آینده و تاریخ حکم خواهد کرد کما انیکه اکنون نیز مردم درباره این تناقض در رفتار قضاوت کرده  و به نتیجه رسیده اند.» وی در ادامه نیز از هاشمی رفسنجانی خواسته است تا دیر نشده به اصلاح این تناقضات رفتاری بپردازد و در همین اجلاس خبرگان، پارادوکس موجود را حل کند.

این منبع آگاه همچنين افزود: آيت‌الله خزعلي نيز در نطق خود با انتقاد از هاشمي و برخي اعضاء خانواده وي، خواستار برخورد با عوامل اصلي اغتشاشات شد كه هيچ اشاره‌اي در خبر ارسالي به رسانه‌ها به اين فرازهاي مهم اظهارات آيت‌الله خزعلي نشده است.

منبع

نوشته شده توسط محمد در 10:10 |  لینک ثابت   • 

شنبه چهارم مهر 1388

نامه نگاری های موسوی، کروبی و منتظري

گزارشی از نامه نگاری های موسوی، کروبی و منتظري
نامه‌نگاری‌های سه نفره براي تأييد بي‌قانوني با كد آوردن از فيض كاشاني!

چندی است که جریان شکست خورده در انتخابات ریاست جمهوری، در نامه هایی از یکدیگر دلجویی کرده و پس از نگارش هرنامه با قدردانی از طرف مقابل، این مواضع را خواسته دل مردم عنوان می کنند.

به گزارش رجانيوز، چندی پیش میرحسین موسوی نامه‌ای به حسینعلی منتظری ارسال کرد که روز گذشته پاسخ منتظری به آن نامه روی پایگاه اطلاع رسانی وی قرار گرفت.

موسوی در نامه خود به منتظری حوادث پس از انتخابات را دلیل ارسال نامه عنوان کرده و در حالی که عده معدودی طرفداران خود و عوامل خارجی به خیابان‌ها ریخته و موجب خسارات مالی و جانی به شهروندان شده بودند، بار دیگر اين آشوبگران را مردم نامیده و گفته است: "‏اولين هدف در اين بيانيه آن است كه اگر خشم و نارضايتى در مردم به‏‌‏وجود آمده است، آنان تصور نكنند كه اين احساسات منفى انباشته شده در‏ ‏ضميرشان متوجه دين است."

اين اظهارنظر این افراد در راهپیمایی‌ها و تجمعات خود شعارهای ضد دینی و اسلامی سر می دهند.

شعارهایی همچون، "نه شرقی، نه غربی، جمهوری ایرانی"، یا "نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران" از جمله شعارهایی بود که حامیان موسوی در روز قدس سر دادند و خواستار حذف اسلام از ساحت ایران شده بودند.

موسوی در بخش دیگری از این نامه به نکته طنزآلودی اشاره کرده و می گوید: "‏رسانه هاى دولتى اصرار دارند كه ما را مسبب و محرك حوادث اين چند‏ ‏ماهه معرفى كنند، حال آن كه رفتارهاى مسئولان كشور نه فقط در‏ ‏انتخابات، بلكه از سال ها پيش هيمه هايى را انباشته بود كه با خطاهاى اين‏ ‏ايام شعله ور شد و با باد نخوتى كه بر آن دميدند، ابعاد اين آتش روز به روز‏ ‏توسعه پيدا كرد."

هرچند موسوی توضیح نمی دهد چه جریانی پیش از برگزاری انتخابات به خیابان‌ها ریخته و پس از شکست، شهر را به آتش کشیدند، با این حال، وی علی‌رغم اعترافات سردمداران جریان کودتای مخملی در دادگاه باز هم به تقلب در انتخابات اصرار کرده و ادامه می دهد: "اينجانب قطعاً حق را به مردمى مى‎دهم كه با برخوردهاى‏ ‏غيراسلامى، غيرقانونى و غيرمنصفانه حقوقشان پايمال شده است، و با‏ ‏استناد به مدارك غيرقابل انكار بدون ترديد اعتقاد دارم كه در انتخابات‏ ‏تقلب هاى سازمان يافته و وسيع رخ داده است."

‏ ‏اما اين گونه نبود و نيست كه مردم با سكوت يا سازش يك نفر دست از‏ ‏حركت خود بردارند، بلكه پس از مدت كوتاهى بلاتكليفى به زودى اين‏ ‏حركت از نو و با شكلى كور و در حالى كه به هيچ يك از دلبستگان به نظام‏ ‏اعتماد نداشت آغاز مى‎شد و چه بسا ديگرانى كه براى اين كشور و ملت‏ ‏خواب هاى ناگوار ديده اند، در هدايت آن به سوى منافع و مطامع خود طمع‏ ‏مى‎كردند.

‏موسوی که امروز گزینه مطلوب ضد انقلاب قرار گرفته، اغتشاشگری های یک عده معدود را "تکاپوهای مردم خوانده" و ‏هدف ديگر اين بيانيه را ماندن این تکاپوها در چارچوب نظام عنوان کرده تا در دام ساختارشکنی های خطرناک نیافتد و می افزاید: "اين خطرى است كه اگر محقق شود به راحتى مى‎تواند از‏ ‏ايران افغانستان و عراقى ديگر بسازد."

‏موسوی در بخش دیگری از این بیانیه و در شرایطی که پیش از این تشکیل جبهه سیاسی را در سر می پروراند، تقویت شبکه های اجتماعی را پیشنهاد داده و در یک مقایسه بی ربط شبکه های اجتماعی اغتشاشگر را به مثابه محبت و الفت در جامعه عنوان کرده و آن را به ملامحسن فیض کاشانی نسبت می دهد!

اما نامه میرحسین موسوی، با پاسخ منتظری همراه بود، منتظری که امام خمینی(ره) صلاحیت وی را در فعالیت های سیاسی رد کرده بودند در بده بستانی متقابل آورده است: "در جريان انتخابات رياست جمهورى اخير و وقايع و‏ ‏فجايع بعد از آن كه شما مورد توجه اقشار وسيعى از مردم و نخبگان قرار‏ ‏گرفتيد، در حقيقت از آزمايش و ابتلاء بزرگى در پيشگاه خداوند متعال و‏ ‏در مقابل مردم آگاه ، سربلند بيرون آمديد، و تاكنون در حد امكان و توان‏ ‏خويش از حقوق تضييع شده مردمى كه با شركت در انتخابات رياست‏ ‏جمهورى افتخار بزرگى را براى كشور آفريدند دفاع نموديد، كه جاى بسى‏ ‏تقدير و تشكر دارد."

در حالی که موسوی تشکیل شبکه های اجتماعی را به ملامحسن فیض کاشانی نسبت داده بود، منتظری نیز آن را امری معقول و مطابق با قرآن! عنوان کرده و اجرای آن را راه حلی برای برون رفت از بحران عنوان کرده است.

با این حال و در شرایطی که مقام معظم رهبری در نماز عید سعید فطر تنها اعترافات متهمان علیه دیگران را غیر شرعی عنوان کرده بودند، منتظری اقرار اشخاص علیه خود را نیز غیر شرغی و غیر مسموع دانسته است و مشخص نیست با فرمول منتظری دادگاه چه معنایی پیدا می کند.

منتظری پیش از این نیز نامه ای به مراجع تقلید نگاشته بود که در آن جمهوری اسلامی ایران را با رژیم شاهنشاهی مقایسه کرده بود.

منتظری در آن نامه خود را از پایه گذاران نظریه ولایت فقیه عنوان کرده! و گفته است امروز نسبت از این موضوع احساس شرمندگی می کند."

در شرایطی که هیچ یک از مراجع عظام تقلید هرگز پاسخ منتظری را ندادند وی با اصرار به نامه نگاری خود ادامه داده و اعلام کرده مراجع در ایفای نقش خود در امر به معروف و نهی از منکر کوتاهی کرده اند.

موسوی، منتظری و کروبی که در چند وقت اخیر برای یکدیگر و به نام مردم نامه نگاری کرده و پس از هر نامه و بیانیه ای از یکدیگر قدردانی می کنند، نامه منتظری به مراجع را نیز از این قاعده مستثنی نکرده و کروبی با قدردانی از منتظری به خاطر حمایت هایش از او در بحران پس از انتخابات، اظهار امیدواری کرده است که دیگر علما و بزرگان حوزه "توان اعتراض" بیابند.

منبع

نوشته شده توسط محمد در 10:6 |  لینک ثابت   • 

شنبه چهارم مهر 1388

مستنداتی از تلاش محمد عطریانفر برای مشروعیت زدایی از ولایت فقیه

مستنداتی از تلاش محمد عطریانفر برای مشروعیت زدایی از ولایت فقیه
اگر ماکس وبر زنده بود!

سید یاسر جبرائیلی: در برنامه ای که با عنوان میزگرد «آسیب شناسی حوادث پس از انتخابات» از سیمای جهموری اسلامی پخش شد، محمد عطریانفر، سعید حجاریان و سعید شریعتی به موضوع مهمی اشاره و البته آن را نقد کردند، اما درباره ارتباط این موضوع با اتهام های وارده بر آنان سخنی به میان نیاوردند. این سه تن نگفتند تئوری های مدیریت «ماکس وبر» و منابع سه گانه مشروعیت وی، که حال اینها به نقد آن نشسته بودند، پیشتر چگونه توسط خود آنان ابزاری برای مشروعیت زدایی از «ولایت فقیه» و حمله نظری به حکومت اسلامی شد. آنچه در ادامه می آید نمونه ای مستند از تلاش «محمد عطریانفر» برای حمله به جایگاه ولایت فقیه با ابزار «منابع سه گانه مشروعیت ماکس وبر است». هفته نامه شهروند امروز که عطریانفر بر مسند ریاست شورای سیات گذاری آن نشسته بود، در شماره 49 خود (12 خرداد 87) طی سلسله مقالاتی با عنوان «در جستجوی کاریزما» ضمن اهانت به شخصیت امام(ره)، جایگاه ولایت فقیه را نیز از دم تیغ تئوری های ماکس وبر گذراند و این جایگاه را نامشروع خواند. یادداشت زیر نقدی بر این سلسله مقالات بود که در تاریخ 26 خرداد 87 در روزنامه کیهان به چاپ رسید. به دلیل اهمیت موضوع و تبیین نقش جریان اصلاحات در توسل به تئوری های غربی برای حمله نظری به حکومت اسلامی، رجانیوز اقدام به بازنشر آن می کند:

این تصور منسوخ را کنار باید گذاشت که همه تحولات سیاسی، اجتماعی و فرهنگی عالم، طبق فرمول های خاصی به وقوع می پیوندند که از سوی اندیشمندان غربی ارائه شده و حرکت هر جنبنده ای را باید در چارچوب این فرمول ها مورد تجزیه و تحلیل قرار داد. دیگر آن دوران گذشته که جوامع شرقی سعی داشتند برای اثبات صحت تمام اعمال و حتی اعتقاداتشان!، آن‌ها را در چارچوب های تئوریک جزمی غرب تعریف کنند که هر چیزی خارج از این بایدهای تئوریک قرار می گرفت، استهزا می شد.

یکی از این فرمول های منسوخ، تئوری رهبری و مدیریت حرکت های مردمی است. «ماکس وبر» اعتقاد دارد که مدیریت فقط می تواند سه شکل داشته باشد: یا مدیریت سنتی که در آن رئیس قبیله رهبری قومش را به عهده می گیرد؛ یا مدیریت قانونی که به دنبال انتخابات به دست می آید؛ و یا مدیریت کاریزماتیک یا فرهمندی که وبر تاکید بیشتری روی آن دارد: «افراد به قداست خاص و استثنایی فرد کاریزما تن به سلطه داده و دستوراتی که از ناحیه فرد کاریزما صادر می شود بدون هیچ تاملی و اعتراضی مورد پذیرش تابعان قرار می گیرد و بدان عمل می شود.» وبر و حامیان نظریاتش بر این باورند که خارج از این مثلث سنت- قانون- کاریزما، شکل دیگری از رهبری نمی تواند وجود داشته باشد.

در سال های بعد از پیروزی انقلاب اسلامی، به ویژه بعد از ارتحال بنیانگذار کبیر آن، عده ای سعی کردند مدیریت انقلاب ما را به هر صورت ممکن، «وبری»! کنند. «وبریست»های داخلی، با رد امکان رهبری انقلاب بر اساس دو نظریه مدیریت سنتی و قانونی وبر، نتیجه می گرفتند که مدیریت انقلاب اسلامی، یک مدیریت کاریزماتیک بوده است، به این اظهارنظرها که در شماره 49 شهروند امروز به چاپ رسیده توجه کنید؛

«با توجه به نظام های مفهومی مطرح شده در سنت وبری، جریان انقلاب اسلامی را چگونه می توان تحلیل کرد؟ کدامیک از انواع سلطه ها [سنتی، قانونی یا کاریزماتیک] متناسب با حضور حضرت امام خمینی(ره) رهبر انقلاب اسلامی است؟ آیا او شخصیتی سنتی است که بر اساس عادت مورد احترام قرار گرفته و اعمال سلطه صورت گرفته است یا اینکه بر اساس نظام قانونی و سیستم اداری- سلسله مراتب حقوقی و قانونی- سلطه اعمال می شده است؟ یا اینکه رابطه مریدان و رهبر بر اساس سلطه کاریزمایی است؟ گفته ها تاییدکننده تناسب سلطه کاریزمایی در شخصیت امام خمینی(ره) و مریدان او -پیروان انقلاب اسلامی- است».

خنده دار است که بگوییم مبنای این تحلیل که بر «گفته ها» استوار شده، خو گرفتن به «ترجمه»، خاموشی اندیشه، نبود امکان نظریه پردازی جدید و ناتوانی در درک ماهیت واقعی رهبری انقلاب است؛ علت ارائه این نظریات را باید در هدف از کاریزماتیک نشان دادن شخصیت امام(ره) جست:

مروجان نظریه رهبری کاریزماتیک انقلاب، که نوعاً از مخالفان ایدئولوژیک جمهوری اسلامی به شمار می روند، در پی تحمیل این باورند که ایده رهبری دینی جمهوری اسلامی و قرار گرفتن مبحث ولایت فقیه در قانون اساسی، توجیهی بود برای پیدا کردن پستی برای یک شخصیت کاریزما: «علاقه به رهبر انقلاب توام با نوعی اظهار شگفتی و تاکید بر متفاوت و یکه بودن او در تاریخ ایران بود. به معنای دقیق کلمه، امام خمینی[ره] شخصیتی فرهمند (کاریزماتیک) محسوب می شد. خواسته ای قدرتمند وجود داشت تا در قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران جایگاهی مناسب برای این شخصیت کاریزماتیک در نظر گرفته شود... تلاشی بود برای قانونمند کردن حضور یک رهبر کاریزماتیک. بخش مربوط به ولایت فقیه را باید در همین راستا درک و تفسیر کرد» (سلسله مقالات شماره 49 هفته نامه شهروند امروز را ببینید).

گروه های به ظاهر وبریست، به این اکتفا نمی کنند و صریحاً مقصود اصلی خود را کنار رفتن رهبری دینی از جامعه اسلامی عنوان می کنند:«اینگونه نیست که جریان کاریزما بتواند برای همیشه باقی بماند. سلطه کاریزمایی به عبارتی امری میان دارانه و گذرا و میانجی گرانه است. با پایان یافتن شرائط خاص، رهبری کاریزمایی، و ناپدید شدن پیروان و مریدان این نوع سلطه نیز به پایان می رسد و سلطه سنتی یا قانونی یا ترکیبی از این دو ظهور می یابد».

همه تعاریفی که اینها از کاریزما ارائه می کنند صحیح است. کافی است مخاطب قبول کند که امام(ره) نه یک فقیه، نه یک درس آموخته مکتب انبیاء، و نه یک ولی و راهبر با هدف تشکیل حکومت اسلامی و جاری ساختن آموزه های الهی چون عدل و برابری و برادری و ریشه کن کردن ظلم و اعطای آزادی واقعی و رستگاری ابدی به مردم، بلکه شخصیت کاریزمایی بوده همچون دیگر رهبران کاریزما «مردی نسبتاً تنومند، دارای ظاهری دلنشین، صاحب صدایی که تارهای روح شنو نده را می نواخت و...» که مردم ایران، مجذوب این تن و ظاهر و صدا! شده و با جا گذاشتن قوه عقل در خانه به خیابان ها ریخته و انقلاب کرده اند!

اینجاست که همه این تحلیل! های بعدی به ثمر می نشیند و نسل جوانی که با انقلابیون و پیروان امام خمینی(ره) همراه نبوده و قرار است سکان هدایت انقلاب اسلامی را به دست گرفته و در جهت تحقق آرمان های امام(ره) بکوشد، به ماهیت حکومت اسلامی ریشخند می زند که «این چه انقلابی است و چه حرکت و حکومتی که عقل در آن جایی ندارد؟» و این که ولی فقیه در جامعه دیگر جایی ندارد چون کاریزما نقش خود را ایفا کرده و «هر کس در هر جا و هر شرایط دیگر نمی تواند صورت آن نقش های فرهمندانه را به جای آن بنشاند».

فرضیه مورد اتکای وبریست های وطنی در ادعاهای فوق این است که امام(ره) را کاریزما، و حرکت مردم برای انقلاب و تشکیل حکومت اسلامی را فاقد ریشه عقلانی و دینی بخوانند تا از این طریق ساختار حکومت اسلامی را زیر سؤال برده و به جایگاه ولایت فقیه حمله کنند. اگر این دو پیش فرضیه مورد بازبینی و تحلیل واقعی قرار گیرد، «علامت سؤال»های فراوانی در مقابل اصل این فرضیه ها و نتیجه گیری های به عمل آمده بر اساس این مفروضات قرار خواهد گرفت.

نکته جالب توجه در تلاش های موجود برای کاریزماتیک جا زدن رهبری انقلاب این است که مدعیان در نوشته ها و گفته های خود، هیچ‌گاه به «چرایی و چگونگی انقلاب اسلامی» اشاره نکرده اند. علت هم این است که کمترین اشاره ای به علل وقوع انقلاب و فرآیندهای طی شده برای به ثمر نشستن آن، این «تحلیل گران حرفه ای» را با مشکلات غیرقابل حل مواجه خواهد ساخت. حال منطقی است که با اشاره ای کوتاه به ماهیت انقلاب اسلامی، از مدعیان مدیریت کاریزماتیک انقلاب سؤالاتی بپرسیم:

1- وبریست ها اذعان می کنند که «کاریزما برای دوران گذار» است و یک «ویژگی وابسته به شخص» که با مرگ این شخص، حرکتش، شعارهایش و حتی نامش به خاک سپرده می شود و بعد از او «دیگر کمتر کسی به یاد می آورد که رهبر فلان گروه از مردم که بود؟»

اما اشتباه بزرگ سینه چاکان وبر در اینجاست که پیامبر گرامی اسلام(ص) را نیز در ردیف رهبران کاریزماتیک قرار می دهند! به حق استهزا خواهد شد، اگر کسی بگوید با رحلت پیامبر(ص)، حرکتش، شعارهایش و نامش به خاک سپرده شده است! امروز با گذشت بیش از 14 قرن از رحلت پیامبر اعظم(ص) آیا می توان وجود بیش از یک میلیارد مسلمان را در جهان منکر شد؟!

تکیه بر اصول بنیادین اسلام و شعائر آن در مدیریت حرکت انقلابی مردم ایران نیز، علاوه بر زیر سؤال بردن فرضیه «گذرا بودن» آموزه های الهی پیامبر (ص)، دلیل محکمی است بر طبیعی و شخصی نبودن ویژگی های مدیریت انقلاب مردم ایران، و در نتیجه، امکان تداوم رهبری آن در هر کسی که دارای این ویژگی ها باشد، یعنی درست عکس آنچه برای مدیریت کاریزماتیک اتفاق می افتد.

متفکر شهید مرتضی مطهری، رابطه انقلاب اسلامی با مکتب پیامبر(ص) را به زیبایی ترسیم کرده است: «اگر امام عنوان پیشوایی مذهبی و اسلامی را نمی داشت و اگر مردم ایران در عمق روحشان یک نوع آشنایی و انس و الفتی با اسلام نداشت و اگر عشقی که مردم ما با خاندان پیامبر دارند وجود نمی داشت و اگر نبود که مردم حس کردند که این ندای حضرت علی(ع) و یا ندای امام حسین(ع) است که از دهان این مرد بیرون می آید، محال بود نهضت و انقلابی با این وسعت در مملکت ما به وجود بیاید».

2- معارضان تشکیل حکومت اسلامی، قرار گرفتن ولایت فقیه در قانون اساسی جمهوری اسلامی را «تلاشی برای قانونمند کردن حضور یک رهبر کاریزما» در حکومت می خوانند.

بین سال های 1323 تا 1357، 34 سال فاصله است! امام(ره)، 34 سال پیش از پیروزی انقلاب اسلامی، در زمانی که از یک سو تمایلی آشکار و فعال از جانب روحانیت نسبت به مسایل سیاسی ابراز نمی شد، و از سوی دیگر سلاطین و پادشاهان زمان در بوق و کرنا می کردند که «اسلام و دیگر ادیان الهی سر و کار دارند با معنویات و تهذیب نفوس و تحذیر از مقامات دنیایی و دعوت به ترک دنیا... و حکومت و سیاست و سررشته داری برخلاف آن مقصد و مقصود بزرگ و معنوی است» با نگارش کتابی تحت عنوان کشف الاسرار، اسلام کلیسایی را مورد عتاب قرار داده و با تفسیر «آیه اولوالامر» به تشریح نقش ولایت فقیه در جامعه اسلامی پرداختند. امام(ره) تصریح می کنند که «خدای تعالی در این آیه [دستور] تشکیل حکومت اسلام را داده است» و پس از بیان نظر کسانی که سلاطین و پادشاهان وقت را اولوالامر می دانند، این نظر را با استدلال و برهان های عقلی رد کرده و «اشخاص جاهل بی خرد چپاولچی ستمگر» را لایق امامت و اولوالامری نمی دانند (ص 111 کشف الاسرار). امام(ره) مانند بسیاری از علمای شیعه، اولوالامر را «ولایت مجتهد» یا «ولایت فقیه» دانسته و با ارائه شواهد فقهی آن را اثبات می کنند. حتی ساختار حکومت اسلامی و نقش ولی فقیه در آن، در کتاب کشف الاسرار آمده است: «اینکه می گویند حکومت باید به دست فقیه باشد نه آنست که فقیه باید شاه و وزیر و سرلشکر و سپاهی باشد، بلکه فقیه باید نظارت در قوه تقنینیه(مقننه) و در قوه مجریه مملکت اسلامی داشته باشد.» امام(ره) در بند«ب» وصیتنامه سیاسی-الهی خویش به نقش موذیانه طرفداران جدایی دین از سیاست اشاره کرده و می فرمایند: «باید به این نادانان گفت که قرآن کریم و سنت رسول الله صلی الله علیه وآله آن قدر که در حکومت و سیاست احکام دارند در سایر چیزها ندارند، بلکه بسیاری از احکام عبادی اسلام، عبادی سیاسی است که غفلت از آنها این مصیبت ها را به بار آورده».

چگونه می توان عمل به نص صریح قرآن و غبارروبی از تعالیم الهی که زیر سلطه شاهان زورگو، تن پرور و بی عرضه خاک را گرفته بود، تلاش مقطعی برای قانونمند کردن حضور یک کاریزما در حکومت دانست؟ جالب اینکه تلاش برای نظارت فقه بر حکومت، دهه ها پیش از نگارش کتاب کشف الاسرار آغاز شده بود.

نمونه آن، تلاش های شیخ فضل الله نوری برای زیر نظر گرفتن حکومت توسط پنج تن از فقیهان زمان (علمای طراز) بود که سخنان این آزادمرد به مذاق حاکمان جور خوش نیامد و به دار آویخته شد. کتاب «حکومت اسلامی یا ولایت فقیه» آیت‌الله نائینی نیز که در دوره مشروطیت نگاشته شد، سند محکم دیگری مبنی بر عزم راسخ علمای اسلام برای اسلامی کردن حکومت است.

3- وبریست هایی که ماسک اصلاح طلبی به صورت دارند، با کاریزما خواندن رهبر اسلامی این ملت، باز، به سیاق ادبیات و عادت خویش، بی شرمانه ترین اهانت ها را به ملت ایران می کنند که این ملت «بدون هیچ تاملی»! قدم در راه اطاعت از امام(ره) گذاشته است. آیا این ظلم به مردم آگاه و هوشیاری نیست که به گواه تاریخ، هرگاه، هر دسته و گروه و قشون سیاسی و غیرسیاسی اش، از اسلام فاصله گرفته اند، با تودهنی محکمی از صحنه طردشان کرده اند؟ نکند این آگاهی و شعور و دفاع حسین(ع) وار از اسلام، کام این آقایان را تلخ کرده که زبان به فحاشی گشوده اند؟! کدام انسان منصفی می تواند اندیشمندانی چون شهید چمران، شهید بهشتی، رهبر معظم انقلاب اسلامی، آیت‌الله طالقانی، شهید مدنی، آیت‌الله دستغیب، آیت‌الله جوادی آملی و... که نام آوران علم و حکمت و عرفان و اجتهاد، و پیش قراولان انقلاب اسلامی بودند، را در زمره پیروان محض! کاریزما قرار دهد؟ آیا شخصیتی چون شهید مطهری، که کج اندیشی ها و تفکرات پوسیده نظریه پردازان غرب را چنان در بوته عقل و منطق نقد می کند که گویی سال ها استاد وبر و پوپر و مارکس و انگلس و ... بوده؛ یا آیت‌الله مصباح یزدی که با روشنگری بی بدیلش از پوچی همه تفکرات وارداتی جدید از پلورالیسم و تلورانس گرفته تا تسامح و تساهل و جامعه مدنی و دیگر بافته های غربی ها پرده برمی دارد و توطئه اسلام زدایی از کشور را نقش بر آب می کند، نمونه اعلای خردورزی در میان پیروان امام(ره) نیستند؟!

ضروری است که متذکر شویم، تئوری پردازان غربی که در خصوص چگونگی وقوع انقلاب ها و اشکال ممکن آن، کتاب ها نوشته بودند، بعد از پیروزی انقلاب اسلامی مجبور شدند که یک تئوری جدید انقلاب، به نام انقلاب اسلامی، تعریف کرده و به لیست «ممکن»های خود بیفزایند. یقینا اگر ماکس وبر نیز زنده می بود و مدیریت انقلاب اسلامی را می دید، یا حداقل مطالعه ای در تاریخ اسلام و مدیریت پیامبر عظیم الشان آن می داشت، تئوری «مدیریت دینی» را به مثلث مدیریت خود می افزود و محدوده تعقل برخی مدعیان روشنفکری امروز را بزرگتر می کرد تا در فضای بازتری«بیندیشند».

باید هوشیار بود که در کشور، اگر گروهی برای دستیابی به منافع سیاسی خود، راه تحریف عقاید و نظرات امام خمینی(ره) را در پیش گرفته اند، معارضان و منافقان برای حصول مقاصد کلان سیاسی خود، که همان کنار رفتن دین از عرصه سیاست و حکومت است، قصد تخریب و تحریف شخصیت و جایگاه امام(ره)، و هویت اسلامی ملت ما را کرده اند. مقابله با این هجمه های منافقان و معاندان، جز با سیره شناسی امام راحل و آشنا کردن جوانان این مرز و بوم با واقعیت های انقلاب ممکن نخواهد بود و هرگونه تعللی از سوی رسانه، حوزه و دانشگاه در پرداختن به این امر، آب در آسیاب دشمن خواهد ریخت.

منبع

نوشته شده توسط محمد در 9:59 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه سی ام شهریور 1388

ستايش از پادشاه ستمكار

باسمه تعالی

چون این چند روزه بحث سیاسی و تعریف از دولت هایی که قبل اومدند و اسلام رو تضعیف کردند زیاد شده این رو گذاشتم تا حواسمون رو جمع کنیم که بابا به خاطر تضعیف یه دولت هرچی از دهنمون در اومد رو نگیم مخصوصا تعریف از پهلوی و غرب و...که عواقب بدی داره

یه کم با توجه بخونید


ستايش از پادشاه ستمكار
جناب شيخ رجب علی خیاط معروف، دوستان و شاگردان خود را از همكاری با دولت حاكم ( پهلوی) و به خصوص از تعريف و تمجيد آنان بر حذر میداشت. يكی از شاگردان شيخ از وی نقل كرده‌است كه فرمود:

« روح يكی از مقدسين را در برزخ ديدم محاكمه مي‌كنند و همه كارهای ناشايسته سلطان جاير زمان او را در نامه عملش ثبت كرده و به او نسبت می‌دهند. شخص مذكور گفت: من اين همه جنايت نكرده‌ام.
به او گفته شد: مگر در مقام تعريف از او نگفتی: عجب امنيتی به كشور داده‌است؟
گفت: چرا!
به او گفته شد: بنابر اين تو راضی به فعل او بودی، او برای حفظ سلطنت خود به اين جنايات دست زد. »

در نهج‌البلاغه آمده است كه امام علی(ع) فرمود:

« الراضي بفعل قوم كالداخل فيه معهم، و علي كل داخل في باطل اثمان: اثم العمل به، و اثم الرضا به؛
هركه به كردار عده‌ای راضی باشد، مانند كسی است كه همراه آنان، آن كار را انجام داده باشد و هر كس به كردار باطلی دست زند او را دو گناه باشد؛ گناه انجام آن و گناه راضی بودن به آن. »

 

پيش بينی سياسی
يكی از فرزندان شيخ می‌گويد: در 30 تير سال 1330 هجری شمسی وقتی شيخ وارد منزل شد، شروع كرد به گريه كردن و فرمود:

« حضرت سيد الشهدا(ع) اين آتش را با عبايشان خاموش كردند و جلوی اين بلا را گرفتند، آن ها بنا داشتند در اين روز خيلی ها را بكشند؛ آيت الله كاشانی موفق نمی‌شود ولی سيدی هست كه می‌آيد و موفق می‌شود. »

پس از چندی معلوم شد که مقصود از سید دوم، امام خمینی (ره) است.
 


ناصرالدين شاه در برزخ
در رابطه با وضعيت ناصرالدين شاه قاجار در عالم برزخ، يكی از شاگردان شيخ از ايشان نقل كرد:

« روح او را روز جمعه‌ای آزاد كرده بودند و شب شنبه او را با هل به جايگاه خود می‌بردند، او با گريه به مأموران التماس میكرد و میگفت: « نبريد ». هنگامی كه مرا ديد به من گفت: اگر می‌دانستم جايم اين جاست در دنيا خيال خوشی هم نمی‌كردم! »

منبع

نوشته شده توسط محمد در 10:46 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388

کروبی ده‌ها میلیارد تومان از اموالش را از ایران خارج کرد

کروبی ده‌ها میلیارد تومان از اموالش را از ایران خارج کرد

یک منبع آگاه گفت: مهدی کروبی بخشی از اموال خود را از ایران خارج کرده است.

به گزارش رجانیوز، این منبع آگاه افزود: بررسی عملکرد مالی 5 شعبه صرافی مستقر در جزیره کیش نشان داد که مهدی کروبی از 6 تیر لغایت 18 شهریور 88 طی 38 مرحله، مبلغ 24 میلیون و 829 هزار و 480 یورو را به خارج از کشور انتقال داده است.

وی ادامه داد: در حال حاضر عملکرد مالی واسطه هایی که نقل و انتقالات پولی کروبی را کارسازی کرده اند، به دقت در حال بررسی است.

این منبع آگاه تأکید کرد: پرونده ای برای این نقل و انتقال ارزی در حال تشکیل بوده که پس از تکمیل به مراجع قضایی و امنیتی ارجاع خواهد شد.

وی در پایان گفت: با توجه به این حجم بالای نقل و انتقال ارزی، احتمالاً کروبی قصد خروج از ایران را دارد که بر همین اساس لازم است وی در اولین فرصت ممنوع الخروج شود.

 

منبع

نوشته شده توسط محمد در 14:0 |  لینک ثابت   • 

شنبه بیست و یکم شهریور 1388

روانبخش: رفسنجاني ديدگاه خلاف رهبری خود را اصلاح کند

روانبخش: رفسنجاني ديدگاهش را اصلاح کند

دبير سياسي نشريه پرتو سخن و عضو هيات علمي موسهه آموزشي_پژوهشي امام خميني(ره) قم با اشاره به اينکه مردم به نظام جمهوري اسلامي اعتماد کامل دارند، گفت: هاشمي رفسنجاني بايد ديدگاهش را اصلاح کند.

"قاسم روانبخش" در گفت وگو با ايرنا بيانات رهبر معظم انقلاب در نماز جمعه ديروز را حاوي نکات بسيار مهمي دانست و گفت: رهبر معظم انقلاب ديروز تاکيد کردند که مردم به اين نظام اعتماد کامل دارند.

وي اظهار داشت: هاشمي رفسنجاني در نماز جمعه 26 تيرماه گفته بود که بايدتلاش شود که اعتماد مردم به نظام بازگردد امروز بايد ديد که انگيزه اين افراد از گفتن بي اعتمادي چيست؟

وي افزود: افرادي که در خصوص بي اعتمادي صحبت مي کنند به دو دسته تقسيم مي شوند گروه نخست کساني هستند که از سر دلسوزي اين مباحث را مطرح مي کنند و ديگري افرادي هستند که براي تهيه کردن خوراک رسانه هاي دشمن اين مباحث را مطرح مي کنند.

روانبخش اظهار داشت: در هر دو صورت محصول کار يکي است و در مجموع تبليغ عليه نظام اسلامي است. مردم ما در طول تاريخ 30 ساله انقلاب نشان دادند که به نظام اسلامي اعتماد دارند و با اين حرف هايي که برخي از تحليل گران مي زنند از نظام سلب اعتماد نمي کنند.

دبير سياسي نشريه پرتو سخن گفت: در 30 سال گذشته، اعتماد مردم براي شرکت در انتخابات پررنگ تر شده و گذر زمان حتي براي نسل سوم هم آفتي ايجاد نکرده، بلکه ارتباط تنگاتنگ نسل سوم امروز با نظام و انقلاب به مراتب قوي تر از روزهاي اول انقلاب است.

روانبخش گفت: کساني که به نظام بدبين هستند، تلاش مي کنند برداشت هاي غلط خود را در ميان مردم توسعه دهند و حکايت اين افراد همانند مورچه اي است که آب مي بردش و فکر مي کرد همه جهان در حال غرق شدن است.

وي گفت: برخي به دليل آنکه در معرض نابودي هستند خيال مي کند نظام در حال نابود شدن است و ملت از نظام سلب اعتماد کرده اند .

روانبخش تاکيد کرد: رهبر معظم انقلاب به اين نکته اشاره کردند که کساني که مي گويند اعتماد را به مردم بازگردانيم در انتخابات هاي بعدي هم خواهند ديد که مردم با شور و احساس شرکت مي کنند.
وي گفت: حضور پرشور مردم در نماز جمعه تهران به دليل حضور رهبر معظم انقلاب يکي ديگر از دلايل علاقه مندي مردم به نظام است.

وي گفت: کساني که مقابل نظام شمشير بکشند نظام هم در مقابلشان شمشير مي کشد و برخي بايد بدانند اگر مقابل نظام بايستند ، نظام مقابلشان مي ايستد.

رهبر معظم انقلاب ديروز در خطبه هاي نماز جمعه تهران مشارکت 85 درصدي و حضور 40 ميليوني مردم در انتخابات 22 خرداد را جلوه زيباي اعتماد مردم به نظام خواندند و خاطر نشان کردند: همه‏‌ى اين بلواهائى که شما مشاهده کرديد در دوره‏ى بعد از انتخابات پيش آمد و پيش آوردند و آنها حمايت کردند، براى همين بود که شايد بتوانند پشتوانه‏ى مردمى انقلاب را ضربه بزنند و از انقلاب بگيرند. بنده عرض کردم نشانه‏ى اعتماد مردم به اين نظام، حضور چهل ميليونى در انتخابات بود. حالا در راديوهاى بيگانه و متأسفانه بعضى هم در داخل همنواى با آنها، هى اصرار و تکرار که بله، اعتماد مردم از نظام سلب شده! اين، جواب آن حرف است. آنجا ما گفتيم اينى که هشتاد و پنج درصد مردم مى‏آيند رأى ميدهند، چهل ميليون پاى صندوقها مى‏آيند، به هر کسى که رأى ميدهند، خود آمدن پاى صندوق، نشانه‏ى اعتماد مردم به نظام است - که حقيقت قضيه هم همين است - اينها براى اينکه اين حرف را دروغ از آب در بياورند، مکرر در مکرر تبليغات کردند که اعتماد مردم از دست رفته؛ چه کار کنيم؟ حالا بعضى در لباس دلسوزى گفتند چه کار کنيم که اعتماد برگردد! مردم به نظام اعتماد دارند، نظام هم به مردم اعتماد دارد. ان‏شاءاللَّه خواهيد ديد در انتخابات آينده - که حالا دو سه سال ديگر است - همين مردم با وجود همين بازيگرى‏اى که مخالفان و دشمنان و غافلان و بى‏خبران داخلى کردند، يک حضور مستحکمِ قوى‏اى در انتخابات خواهند داشت.

گفتني است هاشمي رفسنجاني در نماز جمعه 26 تيرماه تهران گفت که "بايداعتماد را به مردم برگردانيم".

منبع

نوشته شده توسط محمد در 17:59 |  لینک ثابت   •